دراز کشیدهم روی تخت و بالش برقی رو گذاشتهم زیر کمرم که خواهرم پیغام میده «اگه باز قطع شدیم خدافظ». از جا میپرم و زنگ میزنم بهش. برنمیداره گوشیو. تکست میدم جنگ شده مگه باز؟؟ دو روزه توییتر رو باز نکردهم و از اخبار بیخبرم. مینویسه رو فیستایم منو بگیر.
میگیرمش. سلام میکنه. جواب نمیدم. میپرسم زدن؟ میگه نه بابا، همینجوری الکی گفتم. میگم مسخره، با کسی که خارج از ایرانه ازین شوخیا نکن. میگه خب. از هر دری حرف میزنیم. دو ساعت میگذره. میگم برم دیگه، خسته شدم. میگه خب. قطع میکنم. دراز میکشم روی تخت و بالش برقی رو فیکس میکنم زیر کمرم. موبایلمو از زیر پتو پیدا میکنم میرم توی توییتر. میبینم همه توییت کردهن که زدن. فکر میکنم شت. فکر میکنم دختره خواسته نگران نشم. فکر میکنم ابله. فکر میکنم به مامانم و دو تا از دوستام پیغام بدم تا اینترنت قطع نشده. فکر میکنم چه کار بیهوده و مسخرهای. غلت میزنم رو شکم. به قوطی اسنترای پای تخت نگاه میکنم. فکر میکنم دیگه هیچوقت این اشکای یههویی قطع نمیشن، نه؟ اشکام میان پایین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر