امروز مادرم رو دوباره فرستادم دکتر روماتولوژی،خودم هم باهاش رفتم، بابا رو هم خرکش کردم با خودمون! سری پیش که چند سال ازش می گذره با اصرار من رفته بود و بعد فروکش کردن نسبی علائم دارو ها رو کنار گذاشت، این سری اما از درد شدید دیگه قانع شد باید دارو بخوره...
به دکتر گفتم که تو یه مقاله ای خوندم اکثر زنان ایرانی به خاطر حجم بالای استرس و اضطراب دچار بیماری های خود ایمنی مثل رماتیسم میشن...
دکتر گفت میتونه هم ژنتیکی باشه!
حرفش صحیحه، از دیدگاه تخصصی خودش؛ عجیب بود با حرفش یک کمی آروم شدم! قبلا که خیلی تحت تاثیر فمنیزم افراطی بودم سهم خودم رو خیلی زیاد می دیدم تو این جور مسائل!
تو جلسه قبلی با نرگس هم همینو بهش گفتم، از ترس اینکه، رهاش کنم و پدرم و برادرم مصرفش کنن! در جواب بهم گفت در خلال این ذهنیتت باید این رو بگنجونی که زنان ایرانی از جمله مادر من خودشون هم انتخاب کردن که اینگونه مصرف بشن، این شکلی نوازش می گیرن...
انگار دارم به یک جور تعادل میرسم!
سهم من از هر چیزی مشخصه.
ساعت از یک نیمه شب هم گذشت و تازه اومدم تو اتاقم، اتاق نسبتا شخصی.
قرصای بابا رو براش ردیف کردم، با هم «حسادت» رو دیدیم، قرصای مامان رو هم براش ردیف کردم، فرش رو جارو کردم و سطل زباله رو خالی و بالاخره برای خودم شدم؛ نسبتا برای خودم.
چون حالا هم که دارم می نویسم، تنها نیستم...
اما من تمام تلاشم رو می کنم «پسرک» م رو راضی کنم، با تلاش برای عادی کردن این خونواده،هنوز هم! در دهه چهارم زندگی دلخوشم به یک دور هم سریال دیدن، هنوز کلی از انرژیم رو می ذارم تا چار تایی دور هم غذا بخوریم، این بار با یک تفاوت
این بار فقط به دنبال «تایید» نیستم، آجر به آجر سنگفرش «استقلال» رو می چینم!دیر؛
اما دیر برای من یا برای من در مقایسه با بقیه؟!
همیشه می دونستم پاسخ اولی نیست، اما خب آدمیزاد گاهی وقتا نیاز داره وسط حقایق زندگی کمی نوازش بخره! حالا چه تو تراپی، چه تو حرف زدن با خودش :)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر