مرجانه ساتراپی فوت کرد. یکسال پس از فوت شریک زندگی اش.
آدمهای انگشت شماری را میشناسم و شنیده ام که پس از فوت همراه و عشق زندگیشان، زندگی را تاب نیاوردند و با فاصله کمی از او غصه مرگ شدند. یکی را ولی خودم با چشم دیدم. دو سه سال پیش که در خانه ی سالمندانی در سوییس به عنوان فیزیوتراپیست کار میکردم. روزی خانمی را آوردند بسیار زیبا و بسیار شیک. دوستش برای همراهی و شاید دلداری در اتاق نشسته بود و داشتند باهم قهوه مینوشیدند. خانم پیر و زیبا همسرش را چند روز پیش از دست داده بود. با وجودیکه پریشان یا بیقرار به نظر نمیرسید ولی برای مراقبت پزشکی و پرستاری تنگاتنگ به آنجا آمده بود. سوگوار آشفته ای نبود انقدر که نتواند از خودش مراقبت کند ولی خاصیتی آزار دهنده در حضورش بود که نمیدانستم از کجاست. روز بعد رفتارش همراه با سردرگمی بود، انگار حافظه اش تکه تکه پاک شده باشد. تمرینات دیروزم را و حتی خود من را به سختی به یاد میاورد. دوباره بهم گفت چه چشمای زیبایی داری. روز بعدش که رفتم خبری از شیکی و دوستان ترگل ورگلش نبود، تنها بود و هذیان گویان عکس همسر فقیدش را به سینه میفشرد. انتظار نداشتم تمرینات را دنبال کند که نمیکرد هم. روز چهارم پایین تختش یک تشک گذاشته بودند، چون شب قبل بارها خودرا از تخت انداخته بود یا افتاده بود. پرستارش ترجیح داده بود روی تشک روی زمین باشد. عکس همسرش روی تختش بود. موهای نقره ای بسیار زیبا و براقش نیمی باز و نیمی بسته روی دوشش ریخته بود. چشمهایش خالی بود. مرا که دید انگار بعد از ۴ روز دیگر میشناخت. بی که چیزی بگویم گفت: قلبم دیگر نمیخواهد بزند. یادم است به خود لرزیدم. خانه ی سالمندان که هفته ای یکی دوبار بیشتر مریض نداشتم، برایم سنگین و تکان دهنده بود. اتاق به اتاقش بوی ایستگاه آخر میداد…. روز بعد دیدم اتاق خالی است. گفتند دیشب خانم زیبا فوت کرده.
نمیدانم کسانی که با همچین عشق آتشینی زندگی میکنن خوشبخت ترند؟ آیا خودشان میدانند که بعد از همسرشان دیگر نمیتوانند زنده بمانند؟ یا وقتی همسرشان فوت میکند متوجه میشوند که دیگر این زندگی را نمیخواهند؟ اگر فرض کنیم که کیفیت زندگی دو نفره آنها فوق العاده بوده ( چه کسی میتواند یک شاخص کیفی مثل زندگی را با خط کش اندازه بگیرد؟) آیا به تابعی از زندگی شریکشان بودن می ارزد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر