روز اول
پ گفت چی شد دیگه تو وبلاگت ننوشتی؟ گفتم هر بار زیاد خودمو افشا می کنم بعدش دلم میخواد ناپدید شم، وبلاگم پرخواننده شد و یه تعداد شناختننم، تو وبلاگ گمنام بودم و به زعم خودم شخصیت افلاین داشتم و تضادش با شخصیت آنلاینم تو ذوق می زد. من نبودم و حین نوشتن کلمات به صورت ادما و نگاه هاشون حین خوندن کلمات فکر می کردم، کلمه ها دیگه راحت از زیر دستم سر نمی خورد، انگار دوربین بالاسرم وصل بود دیگه و سانسور چی هی اخم میکرد و پشت چشم نازک برای کلماتم ، یه روز نشستم پای وبلاگ، نگاهش کردم و در حالی که تمام صورتم خیس بود و دستام میلرزید وبلاگمو به قتل رسوندم و به خاک سپردم.
به پ گفتم خودمو که اورشیر می کنم بعدش باید برم یه جا قایم شم، همون لحظه به دستام و لاک جیغ قرمز نگاه کردم، گفتم برای اولین بار لاک قرمز زدم ، همیشه رو نود بود و همین الان که داریم حرف میزنیم ناخوداگاه هی دلم میخواد انگشتامو ازت قایم کنم و زدم زیر گریه. کم کم یه عالمه سکانس از جلو چشمم گذشت که چقدر ناپدید کردم خودمو و چه زیاد منقبض زندگی کردم . باز زدم زیر گریه و دلم برای خودم و اون لحظه های مظلوم پر از انقباضم سوخت.
دقیقا فردا روزی که با پ حرف زدم آیدا چالش نوشتن گذاشت… انگار یکی زخمم رو فشار داد… قتل وبلاگ و یادآوری نوشتن، اون لذت رها کردن خودت تو کلمه ها، هی خواستم چالش رو نادیده بگیرم ولی نشد، زخمم درد داشت و تمام امروز که میزبان بودم، وسط بوها، رنگ ها و مزه ها و قهقهه ها دردش رهام نکرد، میزبان شدنم که تموم شد نشستم به نوشتن ، مثل همیشه، « بذار کلمه ها بیاد و رها باش» گویان دارم می نویسم .
مرسی آیدا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر