۱۴ خرداد ۱۴۰۵

 من آدم خوش خلقی نیستم ، مهربان نیستم ، اهل معاشرت و تعامل با دیگران هم نیستم. کتابخوان و اهل سینما و منزوی ام به قول امروزی ها درونگرای جامعه گریز ام و از این بابت نه مفتخرم و نه شرمسار. از اول این طوری نبودم در حقیقت سال ها بعد از مهاجرت به این حال  وترکیب درآمدم و به مرور در لاک خودم هر روز فروتر رفتم از یک جایی به بعد هم دیگر داوطلبانه از غارم بیرون نیامدم . کامی نقطه مقابل من بود یعنی هنوز هم هست. خوش رو ، مهربان و معاشرتی ست و یک دوجین دوست و رفیق دارد گاهی کتاب میخواند و بسیار برونگراست اینکه ما در یک رابطه چند ساله گاهی خیلی خوشبخت بودیم را مرهون سکس خوب ،علاقمان به آشپزی و خوشگذرانی های سطحی و سفرهایی ست که با هم رفتیم.

اوضاع و احوال نسبتا خوب پیش می رفت تا اینکه فهمیدیم کامی به کنسر مبتلاست و تنها چند ماه  برایش باقی مانده هفته های اول را به سختی و ناباوری پشت سر گذاشتیم و بعد از اینکه مطمئن شدیم هیچ درمانی برای این نوع  نادر از سرطان وجود ندارد و زمان هم بی اعتنا به مشکلات و بدبختی های ما بی رحمانه در گذراست  آن زمان که اشک و نیرویی برای هیچ کدام از ما باقی نمانده بود ، کامی از من خواست که در آخرین ماه های بودن اش، لاک ام را رها کنم و زمان باقی مانده را با او و دوستانش به شکلی که او دوست دارد بگذرانم و البته که من بی درنگ قبول کردم این حداقل کاری بود که برایش می توانستم انجام بدهم . زندگی من از آن لحظه که به او قول دادم شکل دیگری به خود گرفت و من گاهی آن قدر پشیمان و مستاصل میشدم که تصمیم میگرفتم ناپدید و از صفحه روزگار او محو شوم و آن روزها آن قدر معاشرت کردیم و خندیدیم و خواندیم و رقصیدیم که گاهی کاملا فراموش میکردم چه طور آدمی بوده ام زندگی ام پر شد از کارنیمه وقت ، تفریح و مهمانی هایی که یا میرفتیم یا در خانه او برگزارشان میکردیم مهمانی هایی که تا صبح ادامه داشت و آن قدر زیبا که نمی خواستیم تمام شوند . در یکی از همین مهمانی ها کامی با دختری که بیست سال از او جوان تر بود آشنا شد و چاره ای برایش جز عاشق شدن نداشت کامی در همه زندگی عاشق زن هایی بود که خیلی جوان تر از او بودند و در واپسین فرصتی که برایش مانده بود باور داشت که ظهور دختر جوان هدیه ای ست از جهان  و این طور شد که من از زندگی کوتاه باقی مانده برای او بیرون آمدم تا او و دخترک از باده عشق سرمست شوند  کامی فرصت زیادی نداشت و من این را خوب میفهمیدم.

کامی هنوز زنده است ، بدون دستگاه اکسیژن نفس نمیتواند بکشد ، دختر جوان بعد از چهار هقته شورانگیز رهایش کرده است و من نمیدانم چرا این سطرها را در یک غروب تاریک و ابری کنار نفس هاس سنگین او در بیمارستانی در اعماق جنگل های سیاه جنوب آلمان به رقص می آورم 

۱ نظر: