من آدم خوش خلقی نیستم ، مهربان نیستم ، اهل معاشرت و تعامل با دیگران هم نیستم. کتابخوان و اهل سینما و منزوی ام به قول امروزی ها درونگرای جامعه گریز ام و از این بابت نه مفتخرم و نه شرمسار. از اول این طوری نبودم در حقیقت سال ها بعد از مهاجرت به این حال وترکیب درآمدم و به مرور در لاک خودم هر روز فروتر رفتم از یک جایی به بعد هم دیگر داوطلبانه از غارم بیرون نیامدم . کامی نقطه مقابل من بود یعنی هنوز هم هست. خوش رو ، مهربان و معاشرتی ست و یک دوجین دوست و رفیق دارد گاهی کتاب میخواند و بسیار برونگراست اینکه ما در یک رابطه چند ساله گاهی خیلی خوشبخت بودیم را مرهون سکس خوب ،علاقمان به آشپزی و خوشگذرانی های سطحی و سفرهایی ست که با هم رفتیم.
اوضاع و احوال نسبتا خوب پیش می رفت تا اینکه فهمیدیم کامی به کنسر مبتلاست و تنها چند ماه برایش باقی مانده هفته های اول را به سختی و ناباوری پشت سر گذاشتیم و بعد از اینکه مطمئن شدیم هیچ درمانی برای این نوع نادر از سرطان وجود ندارد و زمان هم بی اعتنا به مشکلات و بدبختی های ما بی رحمانه در گذراست آن زمان که اشک و نیرویی برای هیچ کدام از ما باقی نمانده بود ، کامی از من خواست که در آخرین ماه های بودن اش، لاک ام را رها کنم و زمان باقی مانده را با او و دوستانش به شکلی که او دوست دارد بگذرانم و البته که من بی درنگ قبول کردم این حداقل کاری بود که برایش می توانستم انجام بدهم . زندگی من از آن لحظه که به او قول دادم شکل دیگری به خود گرفت و من گاهی آن قدر پشیمان و مستاصل میشدم که تصمیم میگرفتم ناپدید و از صفحه روزگار او محو شوم و آن روزها آن قدر معاشرت کردیم و خندیدیم و خواندیم و رقصیدیم که گاهی کاملا فراموش میکردم چه طور آدمی بوده ام زندگی ام پر شد از کارنیمه وقت ، تفریح و مهمانی هایی که یا میرفتیم یا در خانه او برگزارشان میکردیم مهمانی هایی که تا صبح ادامه داشت و آن قدر زیبا که نمی خواستیم تمام شوند . در یکی از همین مهمانی ها کامی با دختری که بیست سال از او جوان تر بود آشنا شد و چاره ای برایش جز عاشق شدن نداشت کامی در همه زندگی عاشق زن هایی بود که خیلی جوان تر از او بودند و در واپسین فرصتی که برایش مانده بود باور داشت که ظهور دختر جوان هدیه ای ست از جهان و این طور شد که من از زندگی کوتاه باقی مانده برای او بیرون آمدم تا او و دخترک از باده عشق سرمست شوند کامی فرصت زیادی نداشت و من این را خوب میفهمیدم.
کامی هنوز زنده است ، بدون دستگاه اکسیژن نفس نمیتواند بکشد ، دختر جوان بعد از چهار هقته شورانگیز رهایش کرده است و من نمیدانم چرا این سطرها را در یک غروب تاریک و ابری کنار نفس هاس سنگین او در بیمارستانی در اعماق جنگل های سیاه جنوب آلمان به رقص می آورم
اوه. عجب قصهای
پاسخ دادنحذفبی شک اگر داستان زندگیمو بنویسم خیلی عجیبتر از این داستان می شه، پیچ ها و و جاده های وحشتناکی که هیچکس ازش عبور نکرده آیدا جان
پاسخ دادنحذفواقعا عجب قصه ای
پاسخ دادنحذف