۱۷ خرداد ۱۴۰۵

 باید خودمو از کار جدا می‌کردم. هوا هم گرفته و بارونی بود از اون مدلها که دلت می‌خواد فقط تو خونه بمونی، بمونی تا شارژت پر بشه. یک هفته از خونه و گلدونها دور بودم، هنوز سر حال بودن دلشون برام تنگ نشده بود، بر عکس من. آبشون دادم، وسایل پخش شده تو حال و آشپزخونه رو گذاشتم سر جاشون، ملافه تخت رو عوض کردم، چمدونها رو خالی کردم. بارون بند اومد و آفتاب زد بیرون، رفتم تو حیاط. بوی اطلسی ها پیچیده بود برگهای شمعدونی‌های پارسال بزرگتر شدن اما هنوز گل ندادن. یاس پر از گل شده و از کنارش که رد می‌شم بوش مستم می‌کنه. هایرنژیاها پر از غنچه‌ان، دو سه هفته دیگه مونده تا به گلهای بزرگ سفید و ارغوانیشون سلام کنم. ک از تمرین برگشته و پیشنهاد عدس پلو نواب رو می‌ده می خواستم یه مدت برنج نخورم اما رد کردن این عدس پلو محاله. می‌گه ۲ ساعت دیگه آماده است. می رم رو تخت مرتب شده ولو میشم و وبلاگ می‌خونم و آزاد گوش می‌دم تا صدام کنه. خونه پر از بوی دارچین و زعفرون شده، عدس پلو رو می‌خورم و قاشق به قاشق دلم گرمتر میشه و به زندگی وصل می‌شم. پیشنهاد دوچرخه سواری می‌دم و میزنیم به جاده جنگلی بغل بزرگراه باد می‌خوره تو صورتم و باز یادم می‌افته چرا اینقدر زندگی تو این جزیره رو دوست دارم. ساکت و آرومه یه آغوش گرم داره دست و دلبازه و برای خوب کردن حال من دریغ نمی کنه. بر میگردیم خونه، منظره دریا و جزیره‌های کوچیک توش و کوههای مین لند از روی دک نفس گیرن. سلام زندگی، هنوز یه روز دیگه هم دارم.

هیچ نظری موجود نیست: