۱۷ خرداد ۱۴۰۵

چند سوال

 روز یکشنبه به آن زیبایی به یه وعده اشک بدل شد. دیشب بعد از دریافت پیام های ناهنجار و پر از خشم نشسته بودم روی مبل بی حرکت طوری که بچه فکر کند دارم فیلم میبینم و اشکهام بعد مدتها گوله گوله ریخت و با به خودم با محبت گفتم خب مهم نیست تو از اول میدانستی این ادم طرز فکرش خیلی بیخود است و دودول طلای ایرانی است و بیش از این انتظاری نبود . اشکالی ندارد عوضش زود از شرش خلاص شدی و درس عبرت شد.  چرا بعضی ها فکر میکنند دنیا باید انطوری که انها  میخواهند بچرخد؟ چرا بعضی ها نمیتوانند به تصمیم های شخصی دیگران احترام بگذارند؟  اصلا چطور میشود که آدم در دهه چهل زندگیش باشد و باز هم مسیولیت خود و زندگیش را بیاندازد گردن یکی که دو هفته شناخته و او را مسیول بدبختی و ویرانی و ... خودش بداند ؟ سوال های خوبیست. 

هیچ نظری موجود نیست: