۴:۴۵ تا ۵:۱۶ عصر
قول بده ۵:۱۵ بیدارم کنیها! ۷ میبنده جیم. من به خیالِ خودم اگه روی کاغذ بنویسم زودتر میتونم متن رو دربیارم. به خیالِ خودم! پنج و ربعه و من فقط چند خط نوشتم.
قول بده ۵:۱۵ بیدارم کنیها! ۷ میبنده جیم. من به خیالِ خودم اگه روی کاغذ بنویسم زودتر میتونم متن رو دربیارم. به خیالِ خودم! پنج و ربعه و من فقط چند خط نوشتم.
۵:۳۰ تا ۹:۴۵ شب
عقربهها دنبالِ هم میدون و من مثل فرفره دور خودم. جیم، روز پایینتنه است:سلام بر همسترینگ و ساقهای ضعیفم. به حساب خودم خیلی وقت دارم. حتی میتونم بعدش برم یک کیلومتر هم شنا کنم! به حساب خودم. یهو ساعت شش و ده دقیقه میشه. سر و تهِ برنامه رو تو ۴۵ دقیقه میبندم. ۵ دقیقه برای لباس عوض کردن و فقط یه ربع برای شنا که میشه ۴۰۰ تا ۵۰۰ متر. همه چیز طبق برنامه! یه ربع برای دوش و حاضر شدن.
عقربهها دنبالِ هم میدون و من مثل فرفره دور خودم. جیم، روز پایینتنه است:سلام بر همسترینگ و ساقهای ضعیفم. به حساب خودم خیلی وقت دارم. حتی میتونم بعدش برم یک کیلومتر هم شنا کنم! به حساب خودم. یهو ساعت شش و ده دقیقه میشه. سر و تهِ برنامه رو تو ۴۵ دقیقه میبندم. ۵ دقیقه برای لباس عوض کردن و فقط یه ربع برای شنا که میشه ۴۰۰ تا ۵۰۰ متر. همه چیز طبق برنامه! یه ربع برای دوش و حاضر شدن.
تقریبا سه ساعت دارم که «کارهایی که ابدا نمیشه بر فردا انداخت» رو تیک بزنم: خرید برای مهمونی فردا،سرهمبندی کردنِ
شام و جمع و جور کردنش. خیس کردن لوبیا و عدس و نخود برای ناهار فردا و تمیز کردن آشپزخونه و مسواک. یادتون باشه که این فقط چک لیست منه و سین یه لیست به همون جزییات داشته و با برنامهریزی درست تا نه شب همه رو تیک زده بود - نه من اصلاً خودم رو بابت برنامهریزی قضاوت نکردم، پس شما هم نکنید!
۹:۴۵ تا ۱۲ شب
برمیگرم به دفتر. تا دستم گرم میشه .. بعله، جوهر خودنویس تموم میشه! دوباره جوهرش میکنم. فکر کنم ماه پیش بود برای اینکه «سِیمدِی دلیوری» بگیرم، قبل از اینکه جوهر آبی تموم شه، جوهر سبز خریدم. این بار دومه که فشنگ رو با این جوهر پرمیکنم. این بار سبزتره. تقریباً ده و نیم شده. به خودم میقبولونم که «میدونم دقیقاً چی رو و با چه ترتیبی میخوام توصیف میکنم». من بگم یا خودتون میگین: باز هم به خیال خودم . لپتاپ رو باز میگفتم شروع میکنم به تایپ... مثل خمیر ورزش میدم بازش میکنم و دوباره توپش میکنم. دارم عشق می کنم. دیگه دوازه. دکمه پابلیش رو میزنم.
برمیگرم به دفتر. تا دستم گرم میشه .. بعله، جوهر خودنویس تموم میشه! دوباره جوهرش میکنم. فکر کنم ماه پیش بود برای اینکه «سِیمدِی دلیوری» بگیرم، قبل از اینکه جوهر آبی تموم شه، جوهر سبز خریدم. این بار دومه که فشنگ رو با این جوهر پرمیکنم. این بار سبزتره. تقریباً ده و نیم شده. به خودم میقبولونم که «میدونم دقیقاً چی رو و با چه ترتیبی میخوام توصیف میکنم». من بگم یا خودتون میگین: باز هم به خیال خودم . لپتاپ رو باز میگفتم شروع میکنم به تایپ... مثل خمیر ورزش میدم بازش میکنم و دوباره توپش میکنم. دارم عشق می کنم. دیگه دوازه. دکمه پابلیش رو میزنم.
۰ تا ۲ صبح
لنزها رو درمیارم و میرم تو تخت.
به نیره قول دادم براش نوشتههامو بفرستم. برای اینکه مطمئن شم درسته لینک، میزنم روش و میخونم.
ولی باچشمهاینیره.
وای خدا چقدرگنگه! چطور انتظار دارم که کسی که کندو ندیده از پاراگراف اول جلوتر بره؟ برمیگردم به ادیتور. از خودم میپرسم چه اتفاقی افتاد توی اون دهتای آخر؟ تو چیکارمیکردی؟ کوین چی کار میکرد؟ کوین داشت میشمرد .. نه فقط نمیشمرد، داشت معکوس میشمرد. ضربه های من رو میشمرد نه قدمها رو. خوب چهچور این رو بنویسم؟ مثلاً ده-مِن، نُه-مِن؟ .. چند حالت دیگه رو بررسی میکنم. یه حالت رو انتخاب میکنم و میرم تیکه بعد. موقعیت فیزیکیمون نسبت به هم چی بود؟ اضافه میکنم. دوباره میخونم و تصویرش رو میذارم کنارِ تجربه زیستهام. هنوز گنگه. جای هدف رو مشخص میکنم، دستهای من چی کار داره میکنه؟ دستای اون چی؟ تو مغز من چی میگذشت ... واقعا موبایل برای وبلاگ نویسی نیست، ده شب به بعد توی تختخواب هم زمان ومکان درستی.
ساعت ۱:۴۰ بامداد لعنتی تاکی؟ تا اونجایی که مطمین شم سر نخ رو دادم به داور، چون دست بر قضا داوری دارم بسیار دادور. چند بارسرتاته متن رو میخونم و هر بارچند تایی غلط تایپی و دستوری پیدا میکنم.. ساعت ۲صبحمیشه آتشبازی تویمغزمداره فروکش میکنه و داور درون سر میکشه و شروع میکنه به سوال پیچ کردن. چه اهمیتی داشت که فضاییِ کندو روتوصیفکنی؟ اصلا چرا اینقدر طولانی نوشتی؟ واقعا کی حوصله میکنه این همه بخونه؟ تو که داد سخن در باب داور دادی، حواست هست که کسی این روزا تمرکز بیشتر از چند ده ثانیه نداره و بلافاصله میزنه بعدی؟
به نیره باز پیغام میدم که دوباره آپدیت کردم، میشه دوباره بخونی؟ - شما میدونید که این پیغام حاوی ناله اضافه هم بوده. شروع میکنم پستهای بقیه رو خوندن ولی داور درون دید من خستهام و تنها اون هم تک داور میدون! مگه میذاشت بخونم؟ حسابی دور گرفته بود. هی پرچم رو پایین میگرفت پایین به سمت من و خطا میداد بهم. ایناف-ایز-ایناف. سریع جستم و پرچمها رو از دستش قاپیدم. رفتم تو اینستا، گذاشتمشون رو طاقچه آیدا، با پیغامی به این مضمون که این پرچمها دست شما امانت تا من بتونم بیقضاوت بخوابم. فردا صبح پسشون میگیرم.
پ.ن. وقتی استوری آیدا رو با تیکهای از پست خودم دیدم - دوست داشتم فکر کنم آیدا شیطنت کرده و پرچمی که دستش بوده رو برای من بالا برده. ترکیب حرکت آیدا و جوابِ نیره، داور درون رو به شدت منزوی کرده و در حال حاضر منتظر ناز کشی منه به طوری که الان حاضر نیست نیمنگاهی هم به این متن بندازه.
«کوین» دادمیزنه: ده تای آخره. صدام دیگه درنمیآد. پاهام با دستام هماهنگ نیستن. مِن مِن مِن مِ مِ (نفس ندارم) (دم) (بازدم) مِن مِن. مممممن آخر رو میزنم و ازش رد میشم. ریهام میسوزه. به خودم میگم لق نزن. میچرخم و نگاهمون رو به هم قفل میکنیم و هر دو ده درجه نامحسوس از کمر به سمت هم خم میشیم.
وای خدا چقدرگنگه! چطور انتظار دارم که کسی که کندو ندیده از پاراگراف اول جلوتر بره؟ برمیگردم به ادیتور. از خودم میپرسم چه اتفاقی افتاد توی اون دهتای آخر؟ تو چیکارمیکردی؟ کوین چی کار میکرد؟ کوین داشت میشمرد .. نه فقط نمیشمرد، داشت معکوس میشمرد. ضربه های من رو میشمرد نه قدمها رو. خوب چهچور این رو بنویسم؟ مثلاً ده-مِن، نُه-مِن؟ .. چند حالت دیگه رو بررسی میکنم. یه حالت رو انتخاب میکنم و میرم تیکه بعد. موقعیت فیزیکیمون نسبت به هم چی بود؟ اضافه میکنم. دوباره میخونم و تصویرش رو میذارم کنارِ تجربه زیستهام. هنوز گنگه. جای هدف رو مشخص میکنم، دستهای من چی کار داره میکنه؟ دستای اون چی؟ تو مغز من چی میگذشت ... واقعا موبایل برای وبلاگ نویسی نیست، ده شب به بعد توی تختخواب هم زمان ومکان درستی.
ساعت ۱:۴۰ بامداد لعنتی تاکی؟ تا اونجایی که مطمین شم سر نخ رو دادم به داور، چون دست بر قضا داوری دارم بسیار دادور. چند بارسرتاته متن رو میخونم و هر بارچند تایی غلط تایپی و دستوری پیدا میکنم.. ساعت ۲صبحمیشه آتشبازی تویمغزمداره فروکش میکنه و داور درون سر میکشه و شروع میکنه به سوال پیچ کردن. چه اهمیتی داشت که فضاییِ کندو روتوصیفکنی؟ اصلا چرا اینقدر طولانی نوشتی؟ واقعا کی حوصله میکنه این همه بخونه؟ تو که داد سخن در باب داور دادی، حواست هست که کسی این روزا تمرکز بیشتر از چند ده ثانیه نداره و بلافاصله میزنه بعدی؟
به نیره باز پیغام میدم که دوباره آپدیت کردم، میشه دوباره بخونی؟ - شما میدونید که این پیغام حاوی ناله اضافه هم بوده. شروع میکنم پستهای بقیه رو خوندن ولی داور درون دید من خستهام و تنها اون هم تک داور میدون! مگه میذاشت بخونم؟ حسابی دور گرفته بود. هی پرچم رو پایین میگرفت پایین به سمت من و خطا میداد بهم. ایناف-ایز-ایناف. سریع جستم و پرچمها رو از دستش قاپیدم. رفتم تو اینستا، گذاشتمشون رو طاقچه آیدا، با پیغامی به این مضمون که این پرچمها دست شما امانت تا من بتونم بیقضاوت بخوابم. فردا صبح پسشون میگیرم.
پ.ن. وقتی استوری آیدا رو با تیکهای از پست خودم دیدم - دوست داشتم فکر کنم آیدا شیطنت کرده و پرچمی که دستش بوده رو برای من بالا برده. ترکیب حرکت آیدا و جوابِ نیره، داور درون رو به شدت منزوی کرده و در حال حاضر منتظر ناز کشی منه به طوری که الان حاضر نیست نیمنگاهی هم به این متن بندازه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر