صبح پسرش زودتر از او بیدار شد.
این روزها هوا خیلی گرم شده ، رها اصلا تابستون رو دوست نداره، صبح ها آفتاب مستقیم کلافه اش می کنه ، با خودش همیشه فکر می کرد چرا آدمها توی جاهای سردسیر از بارون شاکی اند آفتاب آدمو بیشتر کلافه می کنه که ، البته که میدونست انرژی روز از نور آفتاب میاد ها ولی خب دوستدار تابستون نبود کلا .
امروز لباسهاش رو روی تناژ آبی ست کرد ، شومیز تک با شلوار کتان.
رفت سرگاز و تخم مرغ رو گذاشت بپزه.
رو به سپهر کرد و گفت گشنه ته مامان که خوابت نبرده ؟
اونم گفت نه .
همیشه با خودش می گفت از بس دوران بارداری ام کله سحر بیدار شدم ، بچه خواب نداره .
اخه کلا بچه کم خوابی بود از اولش.
شروع کردند با هم گپ زدن .
مشکل اینجا بود که کودک درون رها خیلی بزرگ بود نوجوان شایدم بیشتر .به نظر خودش بازی های کودکانه اش مسخره بود ولی وقتی با پسرش بازی میکردند اون خوشحال می شد .
عجیب بود که بازی کردن با مامانش هر چقدر هم مسخره بود بازم دوست داشت .
خیلی سعی میکرد کودک جدی درونش رو خاموش کنه و یکم شیطنت چاشنی کارهاش بکنه .
سپهر پرسید به نظرت امسال کفش طلا توی جام جهانی به کی می رسه ؟ حالا که رونالدو و مسی نیستند !
رها سریع گفت Mbappe.
پسرش گفت آفرین ! و رها خوشحال از اینکه تونسته توی ذهن پسرش به علاقه های اون نزدیک بشه .
و اینبار زد تو خال.
رها پرسید افتتاحیه کیه ؟ اونم جواب داد 11 June.
رها زمزمه کرد ۴ روز دیگه ولی حس و حال ما مثل جام جهانی هایی که گذروندیم چقدر نیست .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر