جمعه بعدازظهره و من فردا باید برم سر کار.
در حقیقت باید با پای خودم برم آزکابان
در حالیکه رئیس دیوانه سازها فردا بعد مدت ها قراره بگرده.
و من نه می خوام تحویلش بگیرم نه قصد دشمنی باهاش را دارم.
باید بتونم حد تعادل را حفظ کنم و تو این کار خیلی ضعیفم
اولش همو را بغل می کنیم بهتر مواظب باشم نگم جات خالی بود چون واقعا نبود یا نگم خوش اومدی،
چی بگم پس؟
باید بشینم به دورغ هاش گوش بدم اینکه تو این چند ماه چقدر همه دوسش داشتن، همه گفتن کارش خوبه و درآمد خیلی بالای داشته
باید لبخند بزنم؟ یا بهتره اتاق را ترک کنم؟ یا خودم بزنم به کری؟ یا تیکه بندازم که اگه انقدر خوب بود چرا برگشتی؟بهتره هیچی نگم.
سپر مدافعم را بسازم و پناه بگیرم.
به چی فک کنم که سپر مدافع بسازم؟
به اینکه همه چی به زودی خوب میشه، خوب میشه واقعا؟! به عزیزان فک کنم، به هوای بارونی، به لحظه ای که رسیدم خونه، به دوش آبگرم، به یه غذاهای خوشمزه....
آره هنوز میشه سپر مدافع ساخت.
کاش بتونم سردی لازم را توی رفتارم بیارم.
باید بدونه با کارهای که کرد دیگه نمی تونم اون را دوست خودم بدونم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر