تو خونه اسکان، چشمام و باز می کنم و گرمای تنش و حس می کنم
چشمام و می بندم و خودمو می چسبونم بهش و خوابم می بره
نمی دونم چقدر گذشت
پا می شه از تخت بره بهش می گم کجا می ری می گه یه دقیقه تو سالن
و من بالشم و بغل می کنم و سعی می کنم بخوابم
همون اضطراب لعنتی سر صبح اما یه شکل دیگه
تازه ننوشتن وبلاگ هم بهش اضافه می شه
به آیدا مسیج می دم که من دیروز و از دست دادم
یادم میاد دیشب همینجوری که بغلم کرده بود تو تخت بهش گفتم وقتی می ری خیلی دلم برات تنگ می شه
گفت بهش فکر نکن
و من هفت ماهه همش بهش فکر می کنم
به روزی که داره می ره و من از روز اول می دونستم
انتخاب مناسب چیه؟
من انتخاب مناسب بلد نیستم انگار
دوست ندارم بره
اما زورم به زندگی نمی رسه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر