۱۵ خرداد ۱۴۰۵

صبح روز بعد (۱۵ خرداد)


تو خونه اسکان، چشمام و باز می کنم و گرمای تنش و حس می کنم

چشمام و می بندم و خودمو می چسبونم بهش و خوابم می بره

نمی دونم چقدر گذشت 

پا می شه از تخت بره بهش می گم کجا می ری می گه یه دقیقه تو سالن

و من بالشم و بغل می کنم و سعی می کنم بخوابم

همون اضطراب لعنتی سر صبح اما یه شکل دیگه

تازه ننوشتن وبلاگ هم بهش اضافه می شه

 به آیدا مسیج می دم که من دیروز و از دست دادم

یادم میاد دیشب همینجوری که بغلم کرده بود تو تخت بهش گفتم وقتی می ری خیلی دلم برات تنگ می شه

گفت بهش فکر نکن

و من هفت ماهه همش بهش فکر می کنم 

به روزی که داره می ره و من از روز اول می دونستم

انتخاب مناسب چیه؟ 

من انتخاب مناسب بلد نیستم انگار

دوست ندارم بره

اما زورم به زندگی نمی رسه



هیچ نظری موجود نیست: