۱۵ خرداد ۱۴۰۵

صبح روز قبل (۱۴ خرداد)

چشمام و باز می کنم و یادم میفته تو اتاق خواب و تخت خودمم و تنها
از دوشنبه شب که حرفمون شد پای تلفن، این اولین بار تو این هفت ماهه که از هم خبر نداریم
سه روزی که داره تموم نمی شه، عصر تا شبش یه جوری کش میاد که انگار خودش بیست و چهار ساعت دیگه اس
یادم میفته از اضطراب تهوع دلرم
انگار دیگه حوصله اضطراب هم ندارم
یه میلیون بار تو اینستاگرام، تلگرام و واتس اپ چک کردم ببینم کی آنلاین بوده
از دست خودمم خسته می شم
عصبانی می شم 
اما انگار تهش هم به خودم حق می دم
پا می شم می رم دستشویی و در ظاهر فقط در ظاهر وانمود می کنم که یه روز عادیه
که اصلا نبوده این چند روز
برای خودم یه لقمه صبحانه با نون و پنیر گردو درست می کنم و روش فلفل و روغن زیتون می ریزم و می ذارم تو فر
یه جوری قر و فرش می دم انگار مهمون دارم
انگار فقط دارم با همین چیزا خودم و وصل نگه می دارم به زندگی که یادم نمونه وقتی نیست چقدر سخت می گذره
تستم و می خورم و گوشیمو برمی دارم و می رم می شینم رو توالت فرنگی 
امروز از صبح منتظرم 
تو این چند روز که نمی دونم هزار ساعت گذشته یه میلیون بار اومدم گوشیم و بردارم و زنگ بزنم بهش و بعد نمی دونم غرور کوفتیه یا ترس از وصل شدنی که دوباره قرار جفتمون گند بزنیم توش، جلوی خودمو گرفتم
انگار تصمیمم و گرفتم اما جرأت ندارم بلند بگم فقط نوشتم هی نوشتم اشک ریختم و نوشتم از خستگی از دلتنگی از اضطراب از بی اصول شدن همه چی 
روزهاست با خودم فکر می کنم زندگی دیگه هیچ اصولی نداره انگار یکی باید بیاد دوباره براش اصول بنویسه
گوشیم دستمه و فقط دارم بهش فکر می کنم همه من پر از فکر اونه
اسمش میفته رو گوشیم و در هزارم ثانیه یه میلیون حس ضد و نقیض میاد سراغم
جواب می دم 
صداش و می شنوم و … 

هیچ نظری موجود نیست: