داشتم برمیگشتم خونه، توی جاده هر تابلویی میدیدم که اعلام کرده بود از این مسیر به فلانشهر میرسید، دلم میخواست سر ماشین رو کج کنم و فقط دور شم. این مِیل به فرار کردن، گم شدن و نبودن از کجا میاد؟ همیشه همین رو میخواستم، در بند نبودن. ولی هر سالی که گذشت یک بندِ جدید به دست و پام وصل شد. تهِ دلم اینه که میخوام همهی عزیزانم باشن، خوب باشن، سلامت باشن ولی من نباشم و به این فکر نکنم که این افکار باعث میشه دنیا بدش بیاد و داغشون رو به دلم بگذاره. هیچوقت آروم میگیرم؟ روزی میرسه که از جایی که هستم، خوشحال و راضی باشم و با خودم بگم آخِیش؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر