تمام روزهای جنگ رو شمال بودم،بعد از یازده سال این اولینبار بود که شصت روز تمام رو اونجا موندم.ففط نقاشی میکردم،قهوه می خوردم یکم ورزش می کردم و شب و روز به پایان می رسید.راستش زیادی خونسرد به نظر میرسیدم انگار،به همه میگفتم میخوام به چیزی فکرنکنم حتی به بابا ادم عزیزم که ممکنه خشک بشه.میخوام در لحظه باشم و رها کردنِ فکرو خیالو یاد بگیرم.در واقع فکر میکنم چون دردی بزرگتر ازین حرفارو تجربه کرده بودم اونم نه یکبار بلکه دوبار با دو شکل مختلف حتی زبونِ بدن رو موقع دردکشیدن بلد بودم.اینکه باید بشینم تماشا کنم تا درد و فکر و خیال و ترس مثل سمّ از بدن خارج بشه.میدونی چیه! اخه به نظرت وقتی عزیزترینننن آدم زندگیت رو ازدست میدی و مجبوری با پاهای خودت همراهیش کنی به جای.اه ابدیش و برگردی خونه،فردا صبح بیدار شی ببینی زنده ای و زندگی بهت میگه شرمندم من اینجام و باید ادامم بدی دیگه جنگ چی رو قراره ازت بگیره؟
یا ازون بدتر کسی که زندگیت رو باهاش تقسیم کرده بودی و همراه هم به هر زور و ضربی بود در حال زندگی کردن بودید یه روز عصر برای همیشه تصمیم میگیره بزارتت و بره.
بخوایم نخوایم زندگی در جریانه و ما مجبوریم ادامش بدیم اون هیچوقت صبر نمیکنه پس بهتره در هرحالی که هستیم زندگی کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر