۱۵ خرداد ۱۴۰۵

قصه سوم

چند روزه خستگی رهام نمیکنه، هر کاری به ذهنم می‌رسید انجام دادم و مشکل اینه که این خستگی رو نه تنها خواب هم برطرف نمیکنه بلکه به لایه بهش اضافه میکنه، مدت هاست تو خواب هام دارم میدوم، میجنگم، زخم میزنم، زخم میخورم و بیدار که میشم جای زخم‌هایی که وجود ندارن درد می‌کنه. 
برای خودم گلدون گرفتم با گیاهی که برگ‌های ابلق داره، از زیباییش نفسم بند میاد، نور نمی‌خواد ولی بلندترین شاخه‌ش خودش رو متمایل به نور ملایم حیاط خلوت کرده، جوری که پرده اتاق رو نمی‌کشم، پرده اتاقم خورشید و درخت داره و شعرهای سیاوش ... بنا به منطق جادوی سمپاتیک فریزر نور خورشید از خورشید روی پرده به داخل میتابه، یاد یکی از فیلمهای بچگی/نوجوونیم میفتم که دخترک داستان داشت آفتاب رو در تار و پود پنجره می‌بافت و تموم که شد اون قرص درخشان رو رهای آسمان کرد ... اسمش چی بود فیلمه؟ دره شاپرکها گمونم.
چسترتون نقل قول درخشانی داره که میگه:
Fairy tales do not tell children the dragons exist. Children already know that dragons exist. Fairy tales tell children the dragons can be killed.

و اینجا باید در نظر داشته باشیم که اژدها در شرق و غرب معنای کاملا متفاوتی داره، اما وقتی در بستر داستان‌های پریان یا همون fairy tales قرار میگیره همیشه اژدها با خودش برای قهرمان داستان  دکرگوگونی و تحول میاره، چه با کشف رازش و چه با کشته شدن و تسلیم گنجش ...
تمام حکمت دنیا تو این داستان‌ها پنهانه، ازشون فرار نکنین، باهاشون نجنگین، داستان‌ها نقشه‌های ما برای طی کردن مسیرهای ناشناخته‌ن و تجسم اینکه حتما از کوهی نباید بالا بری تا بفهمی بلنده، قبل از تو یکی این راه رو رفته و نقشه‌ش رو برات گذاشته، نگاه کن ‌و راه جدید رو حالا تو پیدا کن برای کسی که بعدتر قصه تو رو خواهد خوند.
K.
🌀
해수 | ᚲᚦᛉᛁ

هیچ نظری موجود نیست: