گریه کرد و حتی نتونستم بغلش کنم..
و میدونم که چقد «بغل» امری حیاتیه الان برامون؟
گاهی نوشتهها و کپشناش رو ناخودآگاه نمیخونم.
چون ناخودآگاه کمبود «بغل» رو میفهمم از دو جملهی اول، یا دو تا عکس اولش..
و اون عکس کذایی میاد جلوی چشمَم…
آه.. کذاییترین عکس زندگیم رو ثبت کردم.
چرا؟ چرا وقتی اون صحنهی کذایی رو که دیدی، چرا وقتی انقد صحنه دردناک بود که حتی پدرجون نگاهش رو دزدید و روش رو کرد اونور، وقتی همون لحظه مثل اسب داشتی حق حق میکردی، چرا تصمیم گرفتی گوشی رو دربیاری و دکمهی شاتر رو بزنی؟
{عکاسی یکی از رسالت و عشقای ابدی منه}
من دوست دارم صحنههای دلخراش رو نگاه کنم، زجر بکشم ولی نگاه کنم.
گریه کرد و حتی نتونستم بغلش کنم..
گریه کردم و حتی کسی بغلم نکرد..
میدونی چند وقته کسی بغلم نکرده…؟
ارغوانم انجاست، ارغوانم تنهاست، ارغوانم دارد میگریَد…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر