صنم اولین کسی بود که دفعهٔ اولی که مرا دید از من پُرسید چه کتابی می خوانم. آن شب به عنوان دوست دختر امیر به خانهٔ ما آمده بود و حسابی هم مست کرد و بعد از مهمانی نتوانست با پای خودش به ماشین برسد.
امشب که بیست سال از آن شب می گذرد دور میز حیاطشان نشسته ایم ومننظریم آشپزی که امیر برای جمع کوچک ما استخدام کرده است پرس بعدی شام خداحافظی شان را جلویمان بگذارد. کار جدید صنم در شهر دیگری است و امیر هم کارش را منتقل کرده است و پسر هشت ساله شان را هم از مدرسهٔ مشرک با بچه های ما برداشته آمد و دو هفتهٔ بعد مسافرند.
صحبت صحبت تغییر است و اثباب کشی و مستاجر جدیدشان. صحبت مدرسه جدید و شهر جدید. صحبت برنامه ریزی برای یک سفر گروهی برای تجدید بازدید. صحبت هزار برنامه ای که حیف شد قبل از رفتنشان نشد.
هیچ کس صحبتی از اینکه اصلاً چرا کار جدید پیش آمد نمی کند. مدتی است هیچ کس نمی خواهد صحبت را حتی لحظه ای به جایی ببرد که شاید دورادور موضوع بحث به خانوادهٔ صنم نزدیک شود. هرکس او را می شناسد می داند پدرش زمانی وزیر بود و هنوز هم گاهی مشاور حکومت. هیچ کس درست نمی داند صنم هنوز با خانواده آش در ارتباط هست با نه.
چند وقتی است غیبت صنم و امیر بحث میزهای شامی است که در آن حضور ندارند. مینا معتقد است تا روزی که صنم به صورت عمومی از خانواده آش اطهار انزجار نکند حتماً ذی نفع حکومت است. بهرام می گوید بهتر است جلویشان بحث سیاسی نکنیم، بیشتر برای امنیت خانواده ها در ایران. یکی دیگر شک کرده است که پول زندگیشان از کجا و چگونه تامین می شود. همهٔ آدمهای دور همهٔ این میزها صنم و امیر را سالهاست که می شناسند و شبها و روزها و سفرهایشان را به خوبی و خوشی با هم گذرانده اند، ولی مدتی است از آنها فاصله گرفته اند.
به بچه های خودم فکر می کنم، و عدم اختیار بچه ها در انتخابهای ما. به زندگی عادی صنم و امیر و شادابی پسر کوچکشان. به قتل عام مردم سرزمینم فکر می کنم و ابعاد وسیع تفرقه. به مهاجرت. به فاصلهٔ بی نهایت بین آدمهایی که سر یک میز نشستهاند. و به صدای به هم خوردن لیوانهای شراب. به سلامتی. به امید و به آینده.
صنم مرا مسخره می کرد که وقتی بچه بودم استینگ گوش می دادم و هنوز هم دوستش دارم. می گفت جوادم. به آهنگ روسها فکر می کنم و آنجایی که امیدوار بود روسها جنگ اتمی را آغاز نکنند، چون به احتمال زیاد آنها هم بچه هایشان را خیلی دوست دارند. به جنگ فکر می کنم، و من هم برای بچه هایم آرزوی بی جنگی می کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر