امروز اولین باری است که بعد از ۱۴ سال به فارسی مینویسم. وقتی از ایران بیرون آمدم، خیلی از چیزها را عمداً جا گذاشتم؛ مثلاً خیلی از کتابهایم را، داستانهایم را، چیزهایی که دوستشان میداشتم اما میدانستم فراموش کردن را برایم سخت میکنند. میدانستم کار سادهای نخواهد بود و جالب اینجاست که بعد از این ۱۴ سال، یکی از چیزهای لذتبخش، یادآوری گذشته است. عاشق شدن در یک بعدازظهرِ مهر در خیابان انقلاب؛ عاشق پسری که کتابفروش است و اهل موسیقی و تئاتر. و بماند که پسرک فقط از دور آدم دلنشینی است و از نزدیک یکی از بدترین انتخابهای زندگیام. یکی دیگر از چیزهایی که به یاد میآورم قدم زدنهای بیپایانم است؛ از گوته تا انقلاب، از پونک تا آزادی، از شریعتی تا خانهی هنرمندان، یا ایستادن زیر درخت بلند میدان ونک، گوش کردن به
Blackfield, It's Cloudy Now!
و البته منتظر علی بودن؛ کسی که هنوز فکر میکنم عجیبترین حسها را، آن اولین بارها را، با او داشتم. دانشجوی ستارهدار بود، نویسنده بود، داشت میرفت؛ دو ماه بعد از آشناییمان و من «چنان که پای مرد به گل فرو شود» عاشق شدم.
و روزی که از ایران رفت، من در اتوبوس تهران–قزوین، در حالی که هدفون در گوشم بود و احتمالاً میخواستم بیخیال باشم، دیدم که تمام راه را گریه کردهام. نه فقط تمام راه، بلکه تمام روز؛ سر تمام کلاسهای دانشگاه و در راه برگشت. با این که این خیلی خاطرهی خوشحالکنندهای نیست، موقع نوشتنش خندهام گرفته است. به تمام آن آدمهایی فکر میکنم که تمام دو ساعت راه تهران تا قزوین را بغل دست من نشسته بودند و باید هقهق من را تحمل میکردند، یا این که من چرا اصرار داشتم حتماً با گریه سر تمام کلاسها هم بنشینم...
عشق چیز عجیبی است.
یادم هست که توی کافه داروگ در خیابان لارستان با علی نشسته بودیم و من داشتم داستانم را برایش میخواندم. داستان دختری بود که مرز بین خیال و واقعیت را گم کرده و در ترمینال جنوب به دنبال بلیت اتوبوس میگردد که برود و دیگر برنگردد.
دختر عکاس است و عاشق فیزیک کوانتوم. از لکهی روغن موتور روی آسفالت خیس و سیاه عکسی میگیرد و در دلش آرزو میکند کاش آدمهایی که این عکس را میبینند به شباهت بیربط این لکهی روغن و نبولا فکر کنند. خودش فکر میکند در عکسی که گرفته حقیقتی را ثبت کرده که اثبات میکند همهی جهان به طرز عجیبی شباهت و همسانی غیرقابل انکاری دارد. و در عین حال فکر میکند که چه حیف که در درک این حجم از پیچیدگی و زیبایی، تنهاست.
باقیش را درست یادم نمیآید...
فکر میکنم داستان جایی تمام میشد که دختر از کنار خیابان و بساط دستفروشها رد میشد و کولهاش مدام سنگینتر و سنگینتر میشد.
چیزی که یادم هست این است که بعد از داستان، علی را نگاه میکنم و او میگوید: «دهنت سرویس، خوب بود.»
و این برای من کافی است.
حالا اینجا نشستهام، روی کاناپهی خانهی تازهام. اِلا، گربهی سیاه و سفید تپلم، کنار دستم است و کایل همزمان که از پلهها پایین میآید میپرسد:
"What are you doing? You look happy."
و من میگویم که دارم مینویسم...
فارسی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر