بلاخره رسیدیم. و اولین چیزیکه من و به زمان حال وصل کرد، بوی شهر بود. نمیدونم چه بویی، رطوبت، خنکی، گل وسبزه یا واقعا بوی روزایی که تو این هوا گذروندم و الان دلتنگم بودن.
ماجرای من و “بو” برمیگرده به منفی چند روزگیم. زمانی که به قولی ناز میکردمو به دنیا نمیومدم. پدر جسور من هم بهترین راه رو این میبینه که یک زن حامله رو سوار ماشین کنه و بیوفته تو جاده. تا بلکه من با تکونا و هیجان مسیر رضایت بدم و بیام به این دنیا. که همینم میشه، تا از تهران میرسن اهواز ، بعد چند ساعت وقتی خیالم راحت میشه که درست وسط ماه قشنگ خردادیم. میام و یه خانواده رو شاد میکنم.
اما اصل ماجرا اینجاست. که حالا باید این طفل یک روزه رو برگردونن به شهرشون که همون میشه که نوزاد ۱-۲ روزه با قطار برمیگرده تهران.
هر سال تولدم این ماجرارو با آب وتاب و جریانت ریزودرشتش برامتعریفمیکردن. الان یادم میاد که هروقت با قطار میرفتیماهواز، و دم دمای صبح میرسیدیم و با بوی شرجی هوا بیدار میشدم، یه غرور خاصی بهم دست میداد، اینکه این “بو” روفقط من میشنوم. چرا؟! آخه اینجا وطنمه! من اینجا به دنیا اومدم و این بو فقط برای خوشآمد گوویی به منه.
جالبه، این خیال خاص بودن از همون روز اول توم شکل گرفته. که حالا نمیگم اما یه روزی تونوجوونیم بدجووور با کله زدم زمین.
آره خلاصه رسیدم خونه، اینواز اینجا فهمیدم که از در هواپیما که اومدم بیرون همون “بو” عجیب ببخند آورد به لبهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر