۱۷ خرداد ۱۴۰۵

خرچنگ‌های ساحل

 در راه رفتن به ساحلی بودیم که بیست دقیقه تا خانه فاصله داشت. شنبه آرامی‌ بود. برادرم پیغام گذاشته بود که تلفن کنیم و  باهم حرف بزنیم. شماره‌اش را گرفتم. از حال و هوای شهر بعد از بازی پاریس ژرمن گفت و مهمانی‌ای که هفته دیگر می‌خواهد برود. من حرف زیادی برای گفتن نداشتم. 

وقتی رسیدیم به ساحل، توقع این جمعیت و شلوغی را نداشتیم. برخلاف معمول از دیدن این همه آدم توی دلم ذوق کردم. کمی راه رفتیم. گرما داشت جانم را می‌گرفت و چنگ می‌انداخت به اعصابم. پیشنهاد دادم نوشیدنی خنک بگیریم. آخرین باری که الکل خورده بودم یادم نمی‌آمد. می‌خواستم هم خنک شوم هم خلق و خویم کمی شبیه به آدمیزادها شود. 

روی ساحل‌ نشستیم. خنکی نوشیدنی و طعم انبه جانم را جلا می‌داد. احساس میکردم سرم دارد سنگین می‌شود. شروع کردم به جمع کردن صدف‌های اطرافم. دانه دانه چیدمشان روی پاهایم که داشتند رنگ می‌گرفتند. از جایش بلند شد به سمتم آمد تا به چیدن صدف‌ها روی تنم کمک کند. روی پاها و دست چپم پر شده بود از صدف‌های ریز و درشت. 

 ابر سبکی آمد و جلوی خورشید را گرفت. نسیم، به آرامی نوازشمان می‌کرد. چند دختر و پسر جوان با بیکنی‌های رنگی و بدن‌های آفتاب سوخته از جلوی‌مان رد شدند. از سرخوشی‌‌ای که داشتند می‌شد فهمید با آب و ساحل و گرمای این فصل عجین‌اند. 

از نوشیدنی‌ام فقط چند تکه یخ توی لیوان مانده بود که پیغام مامان روی گوشی‌ام ظاهر شد. نوشته بود جواب آزمایش‌های گلی خوب نیست. احتمالا کنسر دارد.

سرم سنگین شده بود. قلبم تند تند به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. نفسم به سختی بالا می‌آمد. صدف‌ها را از روی پاهایم پس زدم. ته مانده لیوان را خالی کردم روی شکمم و نشستم به تماشای آب شدن‌ یخ‌ها. 

هیچ نظری موجود نیست: