۱۷ خرداد ۱۴۰۵

 امروز داشت خیلی نرم و آروم می‌گذشت. صبح سر فرصت بیدار شدیم و تا دلمون خواست تو تخت موندیم و بعد رفتیم برانچ. من صبحانه‌ی انگلیسی سفارش دادم و پنکیک لیمو و قهوه و آب پرتقال طبیعی، چون از دیروز ظهر هیچی نخورده بودم. صبحانه‌ی دیرمون رو سر فرصت خوردیم و رفتیم مرکز شهر. من یه خرید کوچیک کردم و بعد رفتم یه ماساژ و اکیوپانچر درست‌حسابی. تنم خیلی بهش نیاز داشت. بعد از ظهر اخم هوا باز شد و یه آفتاب تند باریدن گرفت و با این‌که ذات هوا سرد بود، اما زیر آفتاب می‌سوختی قشنگ. بساط کتاب و پتوی سبز-زرد-نارنجی-قهوه‌ای و چای و کوکی اوت اند آلموند رو برداشتیم رفتیم پارک دم خونه، وسط چمنا، دراز کشیدیم زیر آفتاب. دنیل تای‌چی کرد و منم نصف کتابی که باید تا فردا تموم کنم رو خوندم. پارک دم خونه خیلی خوشگله و ده متر که ازش فاصله می‌گیری انگار از لوکیشن یه فیلم خوش‌بخت اومدی بیرون. دنیل گفت ونکوور خیلی شهر عجیبیه. کل شهر عین یه لوکیشن بسیار خوشگل و گرون‌قیمت می‌مونه. ازونا که فقط تو سبد خرید پولداراست. ولی ماها همه داریم ازش استفاده می‌کنیم. گفتم آره، اگه تهران بودم تا برسیم به چنین جایی باید کلی پول و زمان مصرف می‌کردیم. نه که پتو و کتابتو برداری از در خونه بیای بیرون و قِل بخوری برسی بهش. گفت اوهوم. بعد دره‌ی عمیقی که دیشب سر سریال تد لاسو -که آیا سریال خوبیه یا سریال زردیه و نمی‌دونم ملت چرا این‌قدر براش کف می‌زنن- بینمون ایجاد شده بود رو گذاشتیم کنار و کمی راجع به جنگ حرف زدیم و قدم‌زنان برگشتیم طرف خونه. همه‌چی خیلی گرم و نرم و آروم پیش رفته بود که رسیدیم خونه. کلید انداختم و وارد شدیم. بیرون درخشان و آفتابی بود و خونه، سایه و سرد و تاریک. بی‌هوا گفتم آدم تو آمریکای شمالیه که تازه می‌فهمه مرحوم چرا گفت من غلام خانه‌های روشنم و خودشو کشت. دیدم دنیل برگشته داره با تعجب نگام می‌کنه. حواسم جلب شد که به فارسی حرف زده‌م. گفت چی؟ گفتم ولش کن، سخته. گفت نه، بگو بگو. طفلی هر جا می‌بینه دارم زجر می‌کشم از انگلیسی حرف زدن، تشویقم می‌کنه همون‌جا بمونم و از زیر حرف زدن در نرم و بیشتر زجر بکشم. شروع کردم براش توضیح دادن که غزاله علیزاده که بود و چه کرد و دوست‌پسرش کی بود و چرا خودشو کشت. بازم به نسبت همه‌چی داشت نرم و آروم پیش می‌رفت که رسیدم به ترجمه کردن این‌‌که «چه‌قدر کلید در قفل بچرخانم و پا بگذارم به خانه‌ای تاریک. من غلامِ خانه‌های روشنم». رسیدم به غلام و گفتم slave. با تعجب پرسید اسلیو؟؟ گفتم نه اون اسلیوی که تو فکر می‌کنی. یه چیزی مثل helper ، ولی یه نوع سرسپرده‌ش. گفت وات؟؟ 

ببین، هر کاری کردم نشد که نشد. نمی‌تونستم توضیح بدم موقعیت چه‌قدر حسی و تصویری بوده، که یه‌هو مغزم فرمان داده به فارسی حرف بزنم و حتی نفهمم که دارم فارسی حرف می‌زنم. و خیلی سخت بود توضیح بدم ‌که طرف داشته از بی‌برقی شکایت نمی‌کرده. به خاطر الکتریسیته خودشو نکشته. این دوست مام که تای‌چی‌کار و اینا، شروع کرد آدمی اگه چراغ درون داشته باشه هیچ‌وقت احساس تنهایی و بی برقی نمی‌کنه، چه برسه به این‌که بره جنگل خودشو دار بزنه. همون جاها بود که احساس کردم پروردگارا، وای می؟؟ و احساس کردم همینو باید برگردم ایران. 

من غلام خانه‌های نیمه‌روشنم، ولی به زبان فارسی.

هیچ نظری موجود نیست: