دیروز یکم ترسیدم با خودم فکر کردم اگه روزمره هام و یکی بخونه که من و می شناسه چی می شه
یادم نمیومد چرا ترسیدم
الان تو مطب دکترم نشستم برای چکاپ شش ماهه سینه
و نوشته آیدا رو خوندم
به آخرش رسیدم فهمیدم چرا ترسیدم
من سالها می نوشتم از موقعی که راهنمایی بودم، اون موقع خاطره بود و دفتر خاطره هام قفل داشت
یکم که بزرگتر شدم از قفل زدن به هر چیزی خوشم نمیومد در نتیجه تو دفتر معمولی مینوشتم تا سالها
وقتی با ب زندگی می کردم اون سالهای آخر که دیگه هیچ عشقی وجود نداشت و زندگیمزه زهرمار می داد و من پنج سال بود که دست و پا می زدم می خواستم جدا شم و هر دفعه نمیشد بازم می نوشتم و نوشتن شفا میورد با خودش وصبوری اما خب خیلی رهاتر می نوشتم و دفترهام قفل نداشت… یه روز تو سخت ترین روزا فهمیدم ب نوشته هامو می خونده و دیگه نه درد دلی وجود داشت و نه رازی و خب نتیجه اشمن از نوشتن دست برداشتم
خل بودم نه موبایلم رمز داشت نه دفترم قفل
نمی دونم چی بودم اما اعتمادم همون موقع ترک برداشت، چه جوری چیزی رومی خونی که مال من بوده مال تنهاییام و تو کمد من نه اینکه ولو وسط خونه
اما خب آخرش هم من متهم شدم
از اونموقع خیلی گذشته و من بالاخره خودمو از خونه نجات دادم الان ۶ سال می گذره اما ترسش یهو دیروز زد بیرون و من یادم رفته بود چیه تا نیم ساعت پیش که نوشته آیدا رو خوندم
حتی دیروز براش نوشتم می شه اسمم و عوض کنم گفت آره
اما هر چی فکر می کنم نمی خوام اسمم و عوض کنم
الان تو مطب دکتر و منتظر (انتظار لعنتی) هیچ جا ول نمی کنه بهترین وقت بود که نوشتن امروزم و انجام بدم
فردای شب دعوا رفتم کلاس و آخرین انگشتر نقره ای که داشتم می ساختم و دستم گرفتم و به خودم گفتم این و امروز تمومش می کنی انگشتر نگین داری که فقط قاب نگینش وسه بار تا آخرین مرحله رفتم و موقع جوش دادن لحیمم کی لغزید روی دیواره و کارم و خراب می کرد. ترس از تموم شدن تو ساختن انگشتر هم رهام نمیکنه اما سه شنبه به خودم قول دادم بعد یک ماه که دارم روش کار می کنم تمومش کنم انگار می خواستم همه توجهم و انرژیم و فکر و ذکرم و بذارم رو یه چیزی که مال منه و به الف فکر نکنم و به دعوامون و به هیچی و فقط به خودم
تمام روز هندزفریم و گذاشتم و یه میلیون بار آهنگ بوسه گل Onedam و گوش دادم و اشک تو چشام جمع شد اما نریخت و ساختم و تا آخر وقت تمومش کردم واقعا قشنگ شد شب که رفتم خونه از خستگی خوابم برد از خواب پریدم و گوشیم چک کردم ببینم کی آنلاین بوده؟(از این دیوونه بازیا که باید ترکش کنم تا بیشتر از این دهن خودمو سرویس نکنم وقتایی که حرفمون می شه) خلاصه دیدم دو ساعت پیش آهنگ بوسه گل و برام فرستاده تلگرام … شاید مسخره است اما برای من عجیبه این اتفاق ها
هیچی براش ننوشتما اما تو مغزم با خودم حرف زدم
انگار انگشتره شروع یه مسیر جدید بود برام که نترسم از تموم شدن
نه اینکه رابطه تموم شده ها نه اما انگار بعد این چند روز و اشک و آه یه چیزی یه جایی با همه دردش من و قوی تر کرد و نترسیدم
نه اینکه دلم تنگ نشه ها یا دوستش نداشته باشم اما نترسم
همه صندلی ها پر شد تو مطب و پر از صدا
و منشی بالاخره رسید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر