مامانم دیشب با یک دندون کشیده و کیسه ی یخ روی لپ در تصویر حاضر شد. همینکه پروازای ایران باز شده بود، یکی دوتا از دندوناش دستشو گذاشتن تو پوست گردو. تصمیم گرفت یکی رو بکشه که جراحی سخت لازم داشت بعد بلیط بگیریم، وقتی هم اومدن و برگشتن ایمپلنت اش رو انجام بده. مسکن خورده بود، شب بخیر گفتیم و رفتیم بخوابیم. باز جنگ شد! بلافاصله پروازا تا ۱۸ تیر لغو شد! توی جا از عصبانیت به خودم میپیچیدم. چرا دست دست کردیم؟ چرا این پیرزن پیرمرد سر پیری تنها موندن؟ چرا فکر کردیم جنگ تا پایان جام جهانی دوباره شروع نمیشه؟
اول صبح، جگرگوشه رو اوردیم تو تخت پیش خودمون، داره برای خودش غلت میزنه. فیس تایم را میگیرم و دوربینو میگیرم سمت جگرگوشه که وقتی وصل شد اولین تصویری که میبینن اون باشه. از اینکه سلام یادشون میره و بجاش قربون صدقه اش میرن خیلی خوشم میاد. همینم شد. مامانم خوشحاله. دندونش بهتره. میگه از ساعت ۴:۳۰ خوابش نبرده و داره وسایل سفر را جمع و جور میکنه. اصلا نمیدونه از دیشب تاحالا اینا اونا رو و اونا اینارو زدن و پروازها هم هوا شده. دلم نمیاد بهش بگم. بابام بدوبدو خودشو به تصویر میرسونه و قربونِ جیگر ( تنها نوه شون) میره. ولی میگم! چون خودم به دلداری احتیاج دارم. مامانم متعجب میگه باز خوبه نت دوباره قطع نشده! همیشه به کم هم قانعه. شاید چون اوندفعه که یه مدت قطع بودیم، خیلی سخت بهشون گذشت. در مرحله ی انکار میگه، حالا ما همه ی کارامونو انجام میدیم که هرموقع باز شد آماده باشیم.
فکر میکنم تمام جوونی ما و پیری اونا به آماده باش گذشته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر