۱۸ خرداد ۱۴۰۵

اپیزود پنج

دیشب که برمی‌گشتیم خونه، صف پمپ‌بنزین جلب‌توجه کرد. سریع تلگرام رو باز کردم و خبرهارو دیدم که ایران حمله کرده. 

واقعا نمی‌خوام که باورم بشه دوباره جنگه. توان تحملش رو ندارم.

به معلم نقاشیم مسج دادم اگر جنگ نشه می‌بینمت صبح. صبح نیمچه جنگی شده بود ولی رفتم و وسط حرف‌ها و رنگ‌ها صدای پدافند شنیدیم. گپ زدیم و سیگار کشیدیم و چایی خوردیم و نقاشی. زودتر گفتم تعطیل کنیم کلاس رو. فکرم اونجا نبود. اضطراب شروع شده.

فردا شب قرار بود بریم سفر که برنامه‌ی همسفرا جور نشد و افتاد برای پسفردا.

امید داشتم به استراحت چند روزه که ممکنه با جنگ کلش کنسل بشه.

از وقتی برگشتم خونه ماشین لباسشویی داره کار میکنه. ماشین ظرفشویی داره کار میکنه و مغزم پر از چیزهای درهمه.

لعنت به جنگ.

هیچ نظری موجود نیست: