امروز بعد از ۶ ماه اومدم پیش رامین موهامو کوتاه کنم و رنگ کنم. ده روزه که برگشته و من خوشحال از اینکه بالاخره قراره دوباره نو شم:)
رامین بوی تمیزی و مرتبی و قشنگی و نویی می ده هم به خودش هم به من وقتی با اون دستهای جادوییش معجزه می کنه
ازش خوشم میاد که می دونه کار درست چیه و انجامش می ده. وقت تلف نمی کنه، حرفت و گوش می ده و متوجه می شه که چی می خوای، مهم تر از این داریم؟! ما سالهاست که همدیگرو می شناسیم و دیگه با هم دوستیم، وقتی میام پیشش انگار از همه چی خیالم راحته، جای امنی که با هم غر می زنیم، می گیم، می خندیم و با هر حالی که بیای اینجا امکان نداره خوشحال نری بیرون.
دستهاش هم مهربونن و هم هنرمند و چشمهاش زیبایی می بینه و زیبایی می آفرینه
دوستش دارم و ازش ممنونم که حالم و خوب می کنه
نشستم تو حیاط رامین، پیشی سفیده خیلی نازکتر و نحیف تر از دفعه قبل شده که دیدمش
دو نفر اومدن با وانت و دارن یه چیزایی بار می زنن
می دونی چی عجیبه!
اینکه دوباره از دیشب بوی جنگ میاد، یکمی بیشتر از بو
اما ما همچنان میایم و موهامون و کوتاه می کنیم، اسباب کشی می کنیم، دندونهامون و درست می کنیم
نمی دونم اما انگار از روی عادت کارهایی که بلدیم و زندگی می کنیم اما می دونی چیه؟ هیچ کدوممون شبیه پنج ماه پیشمون نیستیم. فرق کردیم و وقتی بعد از یه مدت همدیگرو می بینیم می فهمیمکه چقدر تغییر کردیم.
زندگی زورش واقعا زیاده اما کیفیتی که زندگی می کنیم و خب نمی دونم…
منتظرم تا نوگل هم موهاش و کوتاه کنه و شاید با هم بریم قهوه
می بینی می ریم قهوه هم می خوریم و انگار هی برای خودمون خوشحالی های الکی درست می کنیم تو این روزها.
اون روز که ازش خیلی گذشته روی یه آینه کنار کافه نوشته بود: «خدایا از استقامت ما راضی هستی؟»
الان از اون روز چهار ماه می گذره و ظاهرا اگه خدایی وجود داشته باشه راضیه چون همچنان ادامه داره…
دلم می خواد ساعت ها تو این حیاط بشینم و باد از لای برگ درختا بیاد و صدای پرنده ها و رهایی طبیعت و به هیچی فکر نکنم.
این روزا با الف همه چی بهم ریخته و غریب پیش می ره و من یکم که از خودم میام بیرون و از دورتر خودمو نگاه می کنم دائم به خودم یادآوری می کنم که نترس نمی میری حتی اگه این رابطه هم تموم شه… اولش یه بغض میاد و بعد اشکهایی که پایین نمیاد و بعد انگار یه بی تفاوتی…
این چالش های آیدا برای من همیشه در درست ترین زمان ممکن اتفاق می افته
مرسی آیدا
کاش می تونستم بغلت کنم…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر