۱۸ خرداد ۱۴۰۵

دونده

 خب…من دوباره مشق دیروزم رو دارم امروز می‌نویسم…

پریشب یه نفر تو اینستاگرام بهم پیغام داد…فکر می‌کنم از رو لوکیشن عکسها دیده بود منو…

گفت امیدوارم آنتالیا باشی…منم پروفایلشو دیدم و احساس کردم می‌تونم جوابش رو بدم ؛)

گفتم بله ولی مسافرم…دوشنبه برمی‌گردم…

گفت پس اگه میشه فردا همو ببینیم…

گفتم اوکی کجا؟ چه ساعتی؟

گفت چطوری برای تو راحت تره؟

گفتم من کاله ایچی ام و شب خیلی دیر نباشه چون می‌خوام زود بخوابم…

گفت من کاروان دارم…دم ساحلِ لارا ببینیم همو؟ در به در کافه مافه نشیم. 

من یه وایب وان نایت استندی ازش گرفتم و گفتم ولی من کافه مافه رو ترجیح می‌دم…

گفت ترجیح ها مهمن، و بعدش یه ایموجی دونده فرستاد و مکالمه تموم شد. 

برداشت من این بود که فرار کرد…

اسکرین شاتش رو برای دوستم فرستادم گفت خب مودب جواب داده که میگه ترجیح ها مهمن. 

گفتم ولی فرار کرد. 

دوستم گفت ولی به نظر من یعنی می‌دوئم میام. 

گفتم نه! فرار کرد. 

فرداش، که دیروز باشه…پیغام داد که عصر بهت مسیج بدم؟

گفتم چرا؟

گفت قرار بود قهوه بخوریم. 

منم به ایموجی دونده ریپلای زدم که: مگه فرار نکردی؟

گفت چرا فرار کنم؟ منظورم این بود که باشه میام. 

گفتم آخه دیگه بعدش چیزی نگفتی. 

گفت الان که از زاویه تو نگاه می‌کنم، آره اونجوری هم میشه برداشت کرد. 

گفت بریم یه جا که غروب رو ببینیم؟

گفتم باشه…غروب ساعت ۲۰.۱۴ بود. 

گفت من تا ۷ خودمو می‌رسونم، و قرار شد بیاد کاله‌ایچی. 

غروب رو نگاه نکردیم. 

مستقیم رفتیم کافه، از قرار همون کافه ای رو پیشنهاد داد که من این چند روز قهوه ی صبح ام رو می‌خوردم. 

۲-۳ ساعتی با هم صحبت کردیم. حرف مشترک زیاد داشتیم. تتو آرتیست بود و یه استودیو تو لارا داشت…تو کاروان زندگی می‌کرد. چهارتا گربه و یه سگ داشت و خیلی قیافه بامزه ای داشت. 

بعدش پیاده تو کوچه‌های کاله‌ایچی چرخیدیم و پیاده رفتیم تا دم ساحل، یه جایی که مثل بام مانند بود و منظره ی شهر داشت. ولی دیگه تاریک بود…

منو رسوند تا هتل و خداحافظی کردیم. 

دوباره بهم ثابت شد که من همیشه منفی ترین حالت ممکن هر چیزی رو برداشت می‌کنم. 

همیشه کوچیکترین ناخوشی ای برام مساوی سرطانه!

همیشه می‌رم به پیشواز بدترینِ بدترین اتفاقا. 

ولی فهمیدم میشه ایموجی دونده، فرار نباشه و یه استقبال باشه. 

هیچ نظری موجود نیست: