۱۵ خرداد ۱۴۰۵

روز دوم/ تولد مامان

 امروز تولد مامان بود. شام رفتیم خونشون. سعی میکردیم به پارسال این موقع فکر نکنیم که تو بیمارستان بود و امید نداشتیم به برگشتنش. الی کیک گرفته بود. هرسال تولد مامان یاد سالهای اول بعد ارتحال میفتم که قنادی ها تعطیل بودند و کیک تولدش رو تو خونه درست میکردیم. مامان کیک های خوشمزه ای درست میکرد ولی تولدها، کیک خامه ای رو باید از بیرون میگرفتیم بجز تولد مامان. اولین باری که دیگه قنادی ها باز بودند با بابا رفتیم تی شین کیک بخریم. جمعه بود. ما کیک رو انتخاب کردیم و من چشم تو چشم شدم با زن و مردی که ایستاده بودند و بد نگاهمون میکردند. یه جوری با ترس کیک رو تحویل گرفتم و زیر نگاه سنگینشون اومدیم بیرون که هیچ وقت حال بدش روبعد چهل سال یادم نرفته.

از فردا کلاسهای طاق و جفتی که ثبت نام کردم شروع میشه. هنوز نمیدونم چم بود با این همه کلاس. انگار میخواستم جبران روزهایی بشه که گوشه خونه افتاده بودم و کاری نمیکردم. خدا کنه حداقل یه تکونی بخورم و از این سکون دربیام.


هیچ نظری موجود نیست: