خیانت ترسناکه ، وقتی پدرت به مادرت خیانت کنه ویران کننده هم خواهد شد. ترکیبی مرگبار که مرا از هجده سالگی آرام و پیوسته از درون خالی کرده است. همیشه خیال میکردم پدرم عاشقانه مادرم را دوست دارد . آنچه نه تنها من که تقریبا همه اطرافیان بر آن باور بودند (جدا از صمیمی ترین دوستان پدرم که حالا همه آنها جز یک نفر دیگر زنده هم نیستند ) تا آن صبح لعنتی که من مکالمه پدر جذاب و خوش قیافه ام را با آن زن شنیدم . بابا فکر می کرد خواب خوابم. کس دیگری هم خانه نبود و این طور شد گه من و بابا زشت ترین راز او را با هم شریک شدیم. شراکتی که تا امروز ضربه های عاطفی زیادی به من زده و بنیاد اعتماد را در سراسر زندگی ام ویران کرده است. اولین واکنش ام به موضوع ،انکارش بود روزها به خودم تلقین می کردم که همه آنچه شنیده ام زاده تخیل ام بوده و در خواب و بیداری همه کلمات عاشقانه ای که از دهان بابا بیرون آمده بود توهم و خیال بوده است ... وقتی مکالمات از این جنس طی سه ماهی که مادرم سفر بوده به دفعات تکرار شد تئوری جدیدی در ذهن ام نقش بست ، آیا بابا میخواست من از ماجرا باخبر بشم و به مامان موضوع را بگم چون خودش جرات اش را نداشت؟ نه این موضوع منتفی بود چون هر بار با مامان تلفنی حرف میزد اظهار دلتنگی میکرد و می پرسید که کی مامان قراره برگرده و اینکه چقدر دلتنگ اوست ؟ سفر مامان به سر آمد وبه خانه بازگشت در حالیکه خانه ، خانه ی همیشگی نبود بوی نفرت انگیز خیانت همه فضا را پر کرده بود اما هیچ کس جز من آن را استشمام نمی کرد. ارتباط بابا با آن زن چندین سال ادامه داشت . زن دو بار میهمان خانه مان هم شد با هدیه های زیادی که مامان از بعضی آنها آنقدر خوشش آمد که آذین بخشی از خانه مان هم شد. در شرایط بسیار بدی قرار گرفته بودم بارها سعی کردم موضوع را یه مادرم بگویم و همه عواقب تلخ و جبران ناپذیرش را به جان بخرم اما هر بار حتا از تصور اتفاقاتی که میتوانست گیش بیاید، مثل بید می لرزیدم. یک بار به این فکر افتادم نامه ای ناشناس خطاب به مادرم بنویسم و وجدان له شده ام را کمی راحت کنم . چند بارهم با محل کار زن تماس گرفتم و می خواستم تهدیدش کنم اما جرات نکردم . بابا عین خیال اش نبود در نقش همسر مهربان و عاشق ، بازی هنرمندانه اش را ادامه میداد و مامان طوری رفتار می کرد که گویی خوش بخت ترین زن دنیاست و من هر روز بیشتر درمرداب احساس گناه ، نفرت و یاس بیشتر فرو می رفتم و عذابی را متحمل میشدم که ابدا متعلق به من نبود . بابا قهرمان زندگی ام بود ، ساحل امن ام ، معتمد ترین آدمی که می شناختم و حالا برایم مردی فریب کار و خیانت پیشه بود که دیگر نمی توانستم به هیج حرف اش اعتماد کنم و مادرم که در ذهن ام همیشه زنی قوی و مستقل بود حالا به چشمم موجودی ضعیف و بیچاره می آمد که خیلی چیزها را حس می کرد اما هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی داد. این حال و روزگار سه سال و چند ماه ادامه داشت تا خوش بختانه برای زن خواستگاری از لندن پیدا شد و احتمالا او که از بابا ناامید شده بود تصمیم به ازدواج گرفت. هیجان انگیز ترین قسمت ماجرای غمگین ما اینجا شروع می شود : ما به جشن عقد دعوت شدیم و مادرم دستبند ظریفی هم خرید و قرار شد در این مجلس خجسته شرکت کنیم ، بهترین فرصت برای انتقام من از زنی که کابوس سال های اخیر زندگی من شده بود فراهم شد. کارت تبریک زیبایی خریدم و خطاب به داماد خوش اقبال نوشتم که دلبر شیرین اش عفریته ای ست که قصد از هم پاشیدن خانواده ای را داشته و اینکه از فکر ازدواج با چنین عجوره هزاردامادی باید منصرف شود و ... وارد مجلس عقد کنان که شدیم از سر و رویم عرق سردی شروع به چکیدن کرد و زانوانم توان تحمل وزنم را نداشتند. مامان و بابا که نگران حال غریبم شده بودند ، می خواستند تبریک بگویند و کادو را تقدیم کنند تا هر چه زودتر به خانه برگردیم . من اما اصرار کردم که میتوانم ساعتی را تحمل کنم و خوب نیست که هول هولکی برگردیم . عروس خانم و آقای داماد با هلهله اطرافیان وارد سالن شدند و محمد نوری میخواند که گل و سکه نقل و نبات روی سرش غوغا میکنه و ... مدعوین دست می زدند و به رسم آن روزها نقل یر سرشان می پاشیدند و جمعیتی شاد بودند و خندان. من بین بابا و مامان نشسته بودم و استکان شربتی را که خواهر عروس خانوم برای بهتر شدنم آورده بود را هم میزدم و منتظر لحظه ای مناسب بودم تا نامه را به داماد برسانم و شیرینی انتقام را با دیدن واکنش اش زیر دندان هایم که از خشم و هیجان می لرزیدند ،حس کنم . لحظه ای به بابا نگاه کردم در صورتش هیچ احساسی ندیدم، غمگین نبود شاد نبود حسرتی نداشت انگار در آن لحظات هیچ حسی نداشت... نکند همه آنچه تجربه کرده بودم، توهم محض بوده و اصلا بابای مهربان و عزیز من هیچ وقت خیانتی را مرتکب نشده و من فقط از سر دیوانگی و حسادت همه اینها را بهم بافته بودم؟ باید همه چیز را استفراغ می کردم خودم ، بابا ، آن زن ، مادرم و همه رنجی که تحمل کرده بودم . به سرعت خودم را به دستشویی رساندم و همه خاطرات سیاهم را بیرون ریختم ... سبک تر شده بودم ، آرام تر و خسته تر . چند دقیقه بعد که برگشتم مادرسالخورده زن کنارمادر و پدرم نشسته بود و خدا را شکر میکرد که داماد مهربانش آن قدر دست و دلباز است و دلباحته دختر که تمام چک های برگشت خورده پسر خانواده را آزاد کرده و آنها را از مصیبتی بزرگ نجات داده است و باورداشت این مرد شریف از جانب خدا پیدایش شده و حالا او و همسربیمار و پیرش بعد از ماه ها می توانند شب را به آرامی صبح کنند ...
صدای محمد نوری گوش ام را پر کرده بود " گل بریزید رو عروس و دوماد یار مبارک باد مبارک باد..."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر