از سالهای نوجوانی و جوانی، تا وقتی که بچه دوم به دنیا نیومده بود، همیشه از این همه تفاوت که بین من و خواهر و برادرم وجود داره متعجب بودم. بچه دوم که اومد، دیدم درسته روی کاغذ ما پدر و مادر هر دو هستیم اما تجربهی زیستهی این دو بچه لزوما شبیه هم نیست. مامان و بابا هم به واسطه تجربهی والدگری آدمهای متفاوتتری میشن. خواهر کوچیکه کنجکاویهای جنسی داره که کاملا طبیعیه برای سنش، و برای من گاهی نخندیدن بهشون سخت میشه! تقریبا هر روز میخواد به میمیهای مامان دست بزنه. هر بار که میرم حمام اگر خونه باشه، دوست داره بیاد بشینه و از پشت دوش منو تماشا کنه و سوال بپرسه. به این فکر میکنم که بچه بزرگتر، تا قبل ازینکه خواهر بزرگتر بشه خیلی وقتها با من یا باباش میرفت حمام. انقدر ساده و راحت اندامها رو شناخت که سوال زیادی براش نمونده بود. خواهر کوچیکه، همیشه با خواهر بزرگترش رفته تو وان و بازی کردند. خواهر کوچیکه ازم میپرسه چرا نوک میمیهات قلمبه شده و بگو چطوری ازش شیر میاد در حالی که بزرگه وقتی همسن الان کوچیکه بود، من روزی چند بار کنارش داشتم به خواهرش شیر میدادم. دیروز داشت با افتخار برای خواهرش تعریف میکرد که یکبار که کوچولو بودی به مامان گفتم نشونم بده و مامان میمیش رو فشار داد و ازش شیر اومد بیرون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر