حالا که دارم مینویسم آلردی سوت وقت اضافه زده شده. وقت اضافه یعنی ساعت ۱۰ به بعد شب، وقتی که ۳ ساعت از خواب بچه گذشته است و من از اینجا به بعد هرچی بیدار بمانم به کسری خوابم حساب میشه. و وای به شبی که گوشه ی جگر بخواد بجای یکبار دوبار بیدار بشود.
اینجا به همین زودی و در روز دوم برایم حکم اتاقی از آن خود را پیدا کرده. بجای اتاقی از آن خودم، مدتها یک میز داشتم از آنِ خودم. حال آنکه کار من اصلا بالینی است و نه پشت میز نشینی! یادم است بچه که دنیا آمد میز دلبندم را با صندلی شیر دهی تاخت زدم. چون جا برای یکی شان در اتاق خوابمان بود. به علاوه با آن حجم از بیخوابی دیگر نمیرسیدم بخوانم و بنویسم. اما میز را رد نکردیم. آخرین سنگرم بود. نمیتوانستم از آن دست بکشم. به زور جایش کردیم در فضای زیر زمین کوچک خانه. تا ماه ها بجای میزی از آن خود فقط دفتری از آن خود داشتم که آن هم یک خط در میان فقط علایم حیاتی ام را در ماههای سخت اول بدنیا آمدن بچه نشان میداد. ولی دلم خوش بود /است اگر اتاقی نیست یا میزی نیست لاقل دفتری هست و فضایی که برای خودم است. تو بگو اندازه یک کاغذ سفید.
حالا اینجا… به نظرم فضا از یک اتاق هم دلبازتر است. یک اتاق شیشه ای بسیار بزرگ به پهنای ۳۰ روز که از همه طرف قابل رؤیت است. بسم الله…!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر