دارمبرمیگردمنونه. خیلی عجیبه که دیگه اون شهر که یه روز غریب ترین بود برام الان شده خونه ایکه دلتنگش شدم.
تو هواپیما اتوبوسی نشستیم. خیلی خوابممیاد. ۸ روزخیلی فشرده فقطخوش گذروندیم، خوردیم و گشتیم و به بعدش فکر نکردیم. اما آیا من خوشحال بودم؟ نه همه ی لحظه هاشو. چرا؟! چون اون قاضی درونم قوی تر از این حرفاس.
تازه بعد این همه شال اجازه داده اولین آرزوم موقع فوت کردن کیک تولدم این باشه که بگم: امسال با خودم مهربون تر باشم. خودمو بیشتر دوست داشته باشم.
خب دیگه داریم میپریم. باید تلفنو خاموش کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر