۱۶ خرداد ۱۴۰۵

Boîte de Pandore

 صفرـ خانوم تیلدا سویینتون  جایی فرمودند make friend with chaos . از آشوب خبر ندارید خانوم عزیز‍! 

یک- دو هفته پیش [وی] نوشت [جی] -دوست دخترش- از بالکن طبقه پنجم پریده پایین و الان آش و لاش و شکسته در بیمارستان بستری است. بعد گفت «میترسم! خیلی از تنها خوابیدن میترسم». این ترس را خوب بلدم. آشنا هستم با آن جایی که زندگی‌ات ناغافل منفجر شده ولی خانه هنوز همان خانه قبل است، انگار نه انگار! سه شب روی کاناپه‌اش خوابیدم، کنار ژی‌ژی سگ خوشگل‌اش. موبایلِ [جی] هنوز به برق بود. موهاش هنوز روی برس سرش، پیژامه‌اش هنوز آویزان به میخ پشت در حمام. ولی زندگی [وی] برای همیشه به قبل و بعد از پریدن [جی] تبدیل شده بود. سه شب بیشتر نبود ولی برای لانه کردن غم دنیا در دل‌ام کافی بود. جنس این غم آشنا بود، خیلی. همین غم به شکل عجیبی فاصله‌ام با اتفاق را کم کرد؛ انگار که در خط مقدمِ ضربه‌خورده‌ها باشم! 

دوـ آشوب و خستگی. از آن خستگی‌هایی که حسابی جا خوش کرده و آشوبی که روزی سه بار سلاملیک می‌کند. نه یوگا، نه مدیتیشن، نه کاردیوی سنگین، نه نوشتن مدام در دفتر‌ام، هیچکدام حریف خستگی و آشوب نشدند که نشدند. به برگشتن به بلاگر فکر کردم. به نوشتن مرتب یک جای رودرواسی دار، جلوی چشم همه. حتی اگر «همه» مخاظب خیالی باشند. «مواظب باش چی آرزو می‌کنی، چون ممکنه برآورده شه.» به قول خودش «سلام آیدا»! به هفته نکشید که «کی میخواد سی روز وبلاگ بنویسه دست‌اش بالا».

سه- باز کردن بلاگر همان و رسیدن به پست یکی مانده به آخر وبلاگ هم همان. ۲۵ دسامبر ۲۰۲۰:

هفده سال پيش، يكى از روزهاى دى ماه، وسط امتحان هاى ترم يك، مامانى آنفولانزاى سختى گرفت، بعد از غروب قلبش براى هميشه ايستاد و زندگى من به دو قسمت تقسيم شد. 

چند روز بعد از مرگ مامانى بم زلزله آمد و همه چيز آوار شد. بعد از هفده سال هنوز نميدانم براى كدام اتفاق گريه نكردم. 

هفده سال پيش قلدر مآب، گريه هاى عمومى را قورت دادم، از بريز و بپاش مراسم در حاليكه بازماندگان بم به كمك احتياج دارند براى دوسپسر وقت هزار ساعت پاى تلفن سخنسرايى كردم، امتحان هاى آن ترم كذا را افتضاح تر از افتضاح گذراندم، تصميم به تاسيس ان جى أو گرفتم و هيچوقت به اندازه كافى براى نبودن مامانى گريه نكردم.  

چهار- درازکش به [اِس آر]، تراپیست و سایکو‌آنالیست ام- قبل از باز کردن دوباره بلاگر بعد از هزار سال- میگفتم حس میکنم رشته‌ای هست که مرگ مامانی، جهنمِ غم‌ای که بعد از جدایی چشیدم و اتفاقی که برای [وی] افتاده، را به هم وصل می‌کند. مثل نخْ وسط مهره‌های تسبیح. این ندانستن مال قبل از دوباه باز کردن بلاگر بود! 

هیچ نظری موجود نیست: