۱۶ خرداد ۱۴۰۵

روز سوم از سی‌روز

اولین بار است که این‌جا، دارم تنها می‌روم شهری دیگر. یک سفر کاری. حالا این شهرِ دیگر هم که می‌گویم، نه که خیلی دور باشد، دو ساعت راه است از ونکوور. در مقیاس کانادایی اما دور است. این‌جا نیم‌ساعت رانندگی یعنی دور. 

اولین بار است دارم تنهایی می‌روم یک شهر دیگر. و برای بار هزارم است که دارم چیزی را از صفر شروع می‌کنم. فکر می‌کنم هر چند سال یک‌بار باید بکویم و از نو بسازم؟ ب می‌گوید تو ذاتاً قصه‌گوی خوبی هستی. قصه‌ات را بفروش. با خودم فکر می‌کنم تمام این سال‌ها قصه‌ی شخصی‌ام را فروخته‌ام. همان روزهای گالری‌داری اصلاً درسته از دل همین قصه‌ها بیرون آمد. جایی توی وبلاگم چیزی نوشته بودم درباره‌ی زنی که لباس‌های لینن می‌پوشد و روزها گالری‌اش را باز می‌کند و شب‌ها میزبان آدم‌های خوش‌فکر شهر است. زنی که وجود نداشت. چند سال بعد، از قِبَلِ همان نوشته‌ها، گذارم به گالری‌داری افتاد و میزبان محافل خصوصی شدم با آدم‌های خوش‌فکر شهر و بعد هم لباس‌هایی درست کردم که همه‌شان لینن بودند. چروک‌های رها و دوست‌داشتنی. ب می‌گوید باید قصه‌ات را بفروشی. همان لحظه دارم توی ذهنم قصه‌ای جدید می‌بافم و فکر می‌کنم چه دوست دارم فروختن این قصه را. این یکی را دارم جایی فرسنگ‌ها دورتر از ساحلِ امن‌ام تعریف می‌کنم. این‌بار تجربه‌ام خیلی بیشتر است و زبان قصه‌گویی‌ام خیلی الکن‌تر. 

شهرِ دیگر، در این ساعات اول روز تقریباً خالی‌ست. هوای ابری و شهر خلوت و قشنگ. قرارمان توی کافه‌ای‌ست کنار دریا. وارد کافه می‌شوم و با خودم فکر می‌کنم «هیچ فکرشو می‌کردی یه روز صبح تنهایی از ونکوور بزنی بیرون بیای یه شهر دیگه واسه یه قرار کاری؟». راستش را بخواهی، تا همین دو ماه پیش هم هیچ فکرش را نمی‌کردم. ب می‌گوید این‌جا اگر مسیرت را دقیق بدانی و کارَت را درست انجام بدهی، موفق شدن‌ات ردخور ندارد. و من برای بار هزارم، به قصه‌ای فکر می‌کنم که فروختن‌اش ردخور نداشته باشد.

از کافه می‌زنیم بیرون و کناره‌ی دریا را می‌گیریم می‌رویم تا نوک اسکله. قصه‌های غیر کاری‌مان را تعریف می‌کنیم. اعتمادی که عمرش دو ساعت است به همین زودی یک چفت و بست محکم ساخته. من از یک سیاره و ب از سیاره‌ای دیگر. قصه‌هامان را اما انگار از روی دست هم نوشته باشند. هر دو از این‌همه شباهت تعجب می‌کنیم. می‌گویم برای همین‌هاست که هر زنی باید اتاقی از آن خود داشته باشد و میزی -دفتری- برای نوشتن. می‌گویم اگر همین‌ها را، نه فقط من، که تو و ده‌ها زن دیگر هم -بی‌پروا از نگاه قضاوت‌گر- می‌نوشتید، چه ممکن بود دلِ صدها زن دیگر با خواندنِ قصه‌هایی مثل ما قرص شود که تنها نیستند. که آدم‌هایی بوده‌اند که عین همین قصه را زندگی کرده‌اند و از پس‌اش برآمده‌اند.

من نوشتن بی‌پروا را سال ۲۰۰۱ بود شروع کردم. خیلی‌ها با خواندن آن نوشته‌ها برایم نوشتند که جهان‌شان فرق کرده. که بلند شده‌اند و جلوی دیکتاتورهای خانگی‌شان قد علم کرده‌اند. که جرأت پیدا کرده‌اند از آن‌چه هستند نترسند و دنبال آن‌چه دل‌شان می‌خواهد -واقعاً دل‌شان می‌خواهد- بروند. حالا سال ۲۰۲۶ است و هنوز نوشتن این قصه‌ها نوشتن این روایت‌ها واجب است و هنوز فکر می‌کنم شجاعت مسری‌ست و برای همین است که هیچ‌وقت نباید از نوشتن، از روایت کردن خسته شد. فکر می‌کنم چه دلم می‌خواهد یک روزی بشینم تمام این قصه‌ها را یک جا بنویسم. نه برای خودم، برای دیگران. اتاقی از آنِ دیگران. 

هیچ نظری موجود نیست: