۱۴ خرداد ۱۴۰۵

روز اول ، قبل از شروع تابستان

امروز روز اخر مهد هانا بود. از فردا رسما تابستان شروع میشه. اخرین روزی بود که همین سه ساعت رو داشتم برای خودم. حالا نه اینکه کار خاصی بکنم. یعنی نشد. فقط تونستم یکم برم پیاده روی در سکوت.اینجا این موقع سال صبح تا ساعت ده و یازده. هوا ابره. صبح های ابری رو دوست دارم. این موقع سال رو خیلی خوشم میاد ازش. برای همین پیاده روی بهم میچسبه. بعد اومدم تمام قرص های ویتامین لازم برای سرپا موندن رو با یه استامینوفن خوردم که سر دردی که با بیدار شدن داشتم بهتر شه. به خاطر هوای ابری و. پرده های بسته. اتاق تاریکه صبح ها. حال میده واسه خوابیدن. برای همین اخرین روز رو اینطوری گذروندم 

حالا همه این کارا رو تو دو ساعت کردم. دو بار هم رفتم پیاده روی. کوتاه بود. ولی دلم خواست. دو بار برم. وسطش خوابیدم. 

رفتم دنبال هانا و اومدیم خونه. وقتی خوابید. استوری ایدا رو دیدم. درباره یه چالش وبلاگ نویسی سی روزه. فک کردم اخرین باری که چیزی نوشتم سال ۴۰۱ بود. کلاس نویسندگی میرفتم. فروردین شروع شد. من در عجیب ترین زمان زندگیم بودم. اینقدر اتفاق افتاد تو چند ماه که توی سی و پنج سال نیفتاده بود. اخرشم به خاطر بارداری دچار مه مغزی یا نمیدونم چی شدم. نمیتونستم با اون که تو خودمه حرف بزنم. یه دیواری تو مغزم بود که ذهنم نمیتونست بره عقب تر. تخیل، تجسم ، حافظه هیچی  نداشتم. هیچی کار نمیکرد. تا مدت زیادی هم ادامه داشت. الان نشستم با خودم اون تو دارم این جمله هارو میگم‌ مینویسم. قبلا نمیشد. کار نمیکرد. اخر کلاس نویسندگیمو هم نتونستم برم. البته کلاس ها هم دیگه به شکل قبل نبود. با ویس و تلگرام شده بود. افلاین پیش میرفت. ولی همونم نتونستم ادامه بدم. 

حالا ولی اونی که اون تو هست. پنجره رو باز کرده نشسته دم پنجره داره باهام حرف میزنه. برگشته. ببینم باهم دوباره دوست میشیم. بشینیم ور دل هم حرف بزنیم بنویسیم تخیل کنیم. قصه بسازیم. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر