۱۴ خرداد ۱۴۰۵

همین لحظه

 همین الان مثلا دست خودمو گرفتم آوردم اینجا یه جوری هلش دادم که نتونه حتی پشت سرشم نگاه کته، مبادا فکر برگشت به سرش بزنه. یا و پشیمون بشه و بره رو‌ دور باطل بهتر بودن! مناسب ترین بودن ، یا نمیدونم هرچی که نیست و من خیال میکنم که اگه باشه، خب همه چی خیلی بهتر میشه. 

محال بود که تو این موقعیت چیزی رو‌شروع کنم! هزار اما و اگر و نکته ها هست که باید چک بشه تا من شروع به کاری بکنم! یعنی تقریبا همیشه تو دوران قبل از شروع کردن زندگی‌م. یعنی الان حتی گوش نمیدم به این صدا که، نکنه هرچی نوشتم سیو نشه و بپره. پس عقل حکم میکنه اول یه جا پاک نویس کنم. نه نمیذارم چشمام خط بالایی رو بخونه که نکنه یه وقت یه کلمه اشتباه ببینه و بخواد درستش کنه و‌شروع کنه به شک و تردید و بایسته.

خلاصه این خیلی عجیبه که من، تو یه شهر غریب، در حالی که از ضغ ضغ(؟) پاهام بعد از متر کردن کوچه پس کوچه ها خوابم نمیبره، قفل شدم به این صفحه‌ی نورانی تو تاریکی ه مطلق و فقط دارم مینویسم. و اجازه نمیدم که این من سرزنشگر جلومو بگیره و نذاره که شروع کنم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر