۱۴ خرداد ۱۴۰۵

یک روز ساده

 کنار پرینتر ایستاده بود.

شومیز لنین سرمه ای پوشیده بود که گل های طوسی داشت، با اینکه تک رنگ نبود اما سادگی اش را حفظ کرده بود ، شلوار کتان آبی کاربنی و کفش چرم سرمه ای ، شالی قدیمی که بنفش آبی بود به دور گردنش انداخته بود.
آرایش ملایمی داشت، سایه ای بنفش با مداد مشکی و ریمل‌.
از منشی شنیده بود امروز میاد .
Skype رو چک کرد
دید که یک ربع است که آفلاین شده،
چون همیشه با موتور می یومد حتما رسیدنش نزدیک بود.
از وقتی مدیر مستقیمش نبود برای دیدنش باید دلیلی می بود
گاها خیلی طولانی هیچ دلیلی نمی بود .
رها  این هفته به خاطر خبر فوت همسر همکارش خیلی کلافه و بی حوصله بود.
جمعه شب که موضوع رو شنیده بود بلافاصه برای مدیرش نوشت.
حالش بد بود، نیرویی که به تازگی مجبور به تعدیل اش شده بودن همسر جوان ۴۰ ساله خود را از دست داده بود و رها در بهت و ناراحتی به مدیرش نوشت کاش اصلا ما قبولش نمی کردیم که حالا مجبور به خداحافظی باهاش بشیم.ادمی که کمتر از یکماهه بیکار شده در غم از دست دان همسرش غرق شده بود.
روز ها روزهای پسا جنگ بود با کلی بحران که همه باهاش دست به گریبان بودند.
اون هم توی whatsup لای چند تا کلمه سعی کرد بود آرومش کنه.
کلمه بودن حس داشتن ها ولی دیدنش تاثیر دیگه ای داشت.
حالا همینطور که در کنار پرینتر به اعداد روی ورق داشت نگاه می کرد،
صدایی از پشت سرش بلند گفت سلام‌به همه.
به سمت صدا برگشت، لبخندی از سر شادی بر لبانش نشست.
مثل همیشه مرتب.
پیراهنی سفید در کنار کت سرمه ای اش جلوه ای دو چندان داشت.
کفش های واکس زده و صورتش که در عین حال که می خندید خستگی در ته چشمانش دیده می‌شد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر