بعد از اون دو روز وحشتناک دی ماه که اینترنت قطع شده بود تا دوهفته تقریبا هرروز میرفتم پیششون،کلی حرف میزدیم و از دوشب که کجا رفتیم وچیکار کردیم میگفتیم. بعد از دوهفته که نتها وصل شد اصلا اون ادمهای قبل نبودیم .
اولای وصل شدن نت هنوز تصویرارو ندیده بودیم هر روز که بیشتر میشد اخبارو تصویرها حالمون بدتر میشد ،.یکی از همون روزای بعد از اون دوروز که رفته بودم کافه ،تا منو دید شروع کرد از اخبارو فیلمهایی که دیده بود تو اینستا ،گریه اش گرفت حالش خیلی بد بود گفت نمیتونم تحمل کنم این مادر پدرایی رو که میبینم بچهاشون کشته شدن باید برم دکتر اصلا حالم خوب نیست بهش گفتم که هممون خوب نیستیم و.....
یکی دوروز بعد که دوباره رفته بودم اول نبود یکم بعد دیدم با موتورش اومد صدام زد بدو بیا بریم با موتور دور دور، گفتم خداروشکر که حالت بهتره گفت صبحچندتا استوری گذاشتم داشتم روانی میشدم نتونستم تحمل کنم دیگه
برگشتیم کافه دوستای برادرش اومده بودن شروع کردیم حرف زدن از اینکه دولت بعدی چجوری میشه اینجا میخواد به منوش چه کوکتلهایی اضافه و اینکه روز اولی که فهمیدیم همه چیز تموم شده هرکی چیکار میکنه، دختره میگفت من یه روز تو کافه همرو ابجو مهمون میکنم .تو اون روزای تاریک همین حرفا یکم حالمونو خوب میکرد یا حتی یه استوری
نمیدونم چی شد که چند روز نرفتم کافه، بعد از چند روز رفتم شوک شدم دیدم کافه پلمپ شده ،پارسال یه بار بخاطر حجاب پلمپ شده بود ولی میدونستم که الان دیگه بخاطر حجاب نبوده، سریع رفتم سوشی فروشی بغلیشون پرسیدم این بچهها کجان کافه رو چرا پلمپ کردن کی پلمپ شد. پسری که اونجا کار میکرد گفت نمیدونیم دو روز پیش اومدن بستن اینجارو
اومدم بیرون زنگ زدم به دختره گوشیش خاموش بود، زنگ زدم به برادره جواب داد گفتم چی شده چرا پلمپ شد؟ گفت بخاطر استوریا گفتم الان کجایین حالا چی میشه گفت دارم میرم دادگاه بردنش رجایی شهر
{امشب دیگه خیلی خستم بقیه اشو فردا مینویسم}
از یاداوریش هنوزم حالم بد میشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر