یه لحظههایی هست، شاید کوچیک، شاید پیش پا افتاده که واقعا خوشحالم، از ته دلم! بعد یه لکه جوهر از جنس غم، میافته به خوشحالیه. رنگش دیگه سیاه نیست، قرمزه. یواش یواش پخش میشه تا کل اون خوشحالیه اون رنگ قرمز رو به خودش میگیره. بعد هرچی خشمه، نفرته، غمه میاد بالا، با اشکها میریزن بیرون.
همراه اون خشم، نفرت و غم، یه شرمی هست از بودن، از ادامه دادن، از تلاش برای بقا که گاهی یقه آدم رو میگیره، خفتت میکنه و نمیذاره نفس بکشی. خیلی دلم میخواد باهاش مبارزه کنم. خیلی دلم میخواد نباشه.
فکر میکنم ثبت لحظه به لحظه هرچیزی با فیلم و عکس برای من میتونه اون مقاومت باشه. مثل ثبت پرواز پرندهای که توی برفها دیدمش. باید ارزش چیزها رو بیشتر بدونم با خوشحالی، با غم همیشگی اما نه با شرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر