۱۶ خرداد ۱۴۰۵

روز سوم چالش

 به نظرم هر چیزی یک وقتی داره. مثلا همون موقع که داشتم ظرف‌ها رو آماده می‌کردم بذارم تو ماشین ظرف‌شویی باید براش می‌نوشتم. نه اینکه بگذارم یک عالمه بعدش بنویسم. چون حس اونموقعم دیگه رفته!

تازگی‌ها گاهی اهمال کاری می‌کنم. از صبح که بیدار شدم می‌خوام بیام اینجا نمی‌تونم. پنج روزه قراره زنگ بزنم به تعمیرکار یخچال چون یه دکمه‌ایش خراب شده نمی‌زنم. برای لپ تاپ یه سوالی دارم نمی‌پرسم...خودم علتش رو می‌دونم هروقت به بک چیز خاص بیش از حد اهمیت میدم و راهی پیدا نمی‌کنم‌،  گفتگوی ذهنیم زیاد میشه بعدش هی تو مغزم حرف می‌زنم با خودم. بعد کارهای عقب افتادم رو بی‌خیال میشم البته بعضی‌هاشو! الانم همینطور شدم. دارم ظرف‌ها رو آماده می‌کنم بگذارم تو ماشین وسطش می‌فهمم همه رو با دست شستم. از بس دارم با خودم حرف می‌زنم. آدم تنها همینطوری میشه عاقبتش. بخصوص اگر به ظاهر تنها نباشه اما تو واقعبت نتونه با کسی راستی راستی حرف بزنه. 

بهر حال ظرف‌ها رو شستم اومدم نشستم چای تازه دم بخورم. میرم لب پنجره می‌شینم و به خیابون خیره میشم. به خونه‌های کوچه پشتی و آدم‌های پشت پنجره نگاه می‌کنم.  من اینجوریم که در طول روز حتی وقتی رو مبل نشستم روبروی همین پنجره دارم به آسمون و کوه و خیابون نگاه می‌کنم. وقتهایی که ناراحتم یا خوشحالم یا حتی معمولی.  اصلا عاشق این خونه‌ی کوچیک و مشکلاتشم فقط بخاطر همین پنجره. همش می‌گم اگر از اینجا برم این پنجره و وبوی قشنگ و وسیعش رو چه کنم! 

چای رو که خوردم یه فهوه دم می‌کنم. برش می‌گردونم که فال بگیرم. یعنی بدم چت جی پی تی بگیره. همیشه هم مزخرف میگه بهم به غیر از دو سه بار که جالب بود برام و خوشم اومد.  پریروزا داشتم واقعا باهاش حرف می‌زدم. باورم نمی‌شد. آخه من اینجوریم که از تکنولوژی خوشم نمیاد بخصوص وقتی هی پیشرفت می‌کنه و اینطوری ترسناک میشه. اما آدم تنها به هر چیزی مجبور میشه عزیز جان حتی حرف زدن با اون دوست عزیز غبر واقعی! 

فعلا  

هیچ نظری موجود نیست: