امروز از اون روزاییه که حتی حوصلهی خودمم ندارم. یعنی نا ندارم دهنمو باز کنم. کسی ازم چیزی بپرسه حتی تو دلم جواب میدم و نمیخوام حتی دهنمو باز کنم برای حرف زدن. دنبال دلیل و بهانه هم گشتم، فایده نداشت هیچ روز خاصی از ماه نیست.
از دیشب تصمیم گرقته بودم امروز کلهی سحر قهوه نخورم زورکی. اما تو مسیر همونو مستقیم رفتم کافهی محبوبم. حتی حال نداشتم ماگم رو ببرمو گفتم همینجا میل میکنم. برعکس امروز خوشروترین باریستا به تورم خورد. قشنگترین آفتاب هم افتاده بود رومیزی که نشستم. دمای قهوه م هم ایدهآل ترین بود. اما هیچ کدوم سرحالم نیاورد.
ویز احمق روهم امروز اصلا باز نکردم. حال نداشتم هیچ موزیکی هم بذارم و تو سکوت همون مسیرو از حفظ رفتم. احتمالا چندتا چراغ قرمز روهمرد کردم و اصلا نفهمیدم. حالا ادل امروز خلوت ترین بود مسیر، ۱۶ دقیقه! مگه داریم؟
تمام راه داشتم به این فکر میکردم که چه جوری به ح بگم که امروز باهام صحبت نکنه؟ کاری به کارم نداشته باشه. اصلا انگار وجود ندارم. حتی توضیحهم نخواد که چرا نمیخوام کاری به کارم داشته باشه. حالا هرار بار این حالتا پیش اومده و من چه قبل و چه بعد گفتم بهش که اینموقع ها اصلا ازم نپرس. حتی دلممیخواد یه کد دو حرفی داشته باشم که منظوروبرسونه، مثلا اُس! اما خب هیچوقت موفق نشدم، خیلی برام عجیبه و سواله که چطور میشه یکی به سکوت و تنهایی احتیاج نداشته باشه؟ دلم میخواد فککنم همه مردا همینجورین تا خودمو آروم کنم.
گفتم امروز هیچ روز خاصی از ماه نیست. اما من از صبح مدام عطسه و آبریزش بینی دارم. شاید اینام یه جور اشک و فریاده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر