۱۷ خرداد ۱۴۰۵

نانوشتن

چقدر عشق میکنم روزمره می‌خونم! چقدر تصور کردن فیلمِ یک روز، یک ساعت، یک دقیقه، یک قرار از زندگی «بقیه» جذابه و میچسبه بهم! (لبخند پت و پهن)
بعد می‌رسم به خودم. تو سرم شروع می‌کنم به نوشتن. سر صبح کره‌بادوم زمینی رو تست، قهوه فلان، انتخاب لباس و جمع کردن کیف و آماده شدن و عطر زیادی زدن برای دیدن [پ] بعد از یک فاکینگ ماه، فلان فیلم در فلان سینما، این دو تا ایتالیایی که جوری بلند در مترو حرف می‌زنن انگار کر هستن، یا و یا و یا … بعد فکر می‌کنم خب که چی! اینکه روزت رو چطور گذروندن قراره چه توفیری به حال کی داشته باشه؟ به درک که چی خوردی و چی پوشیدی و چه گندی زدی کی در زندگی‌ات!
 
شِت! ایستگاه‌ام رد شد و من باز دارم دیر می‌رسم چون وبلاگ نوشتن 

هیچ نظری موجود نیست: