۱۷ خرداد ۱۴۰۵

روز چهارم

دخترک از دست دوستش ناراحت و دلخوره. بهش میگم باید با هم صحبت کنید و از دل هم در بیارید. میگه من چندبار برای این رابطه تلاش کردم و حتی باهاش حرف زدم  و ازش خواستم بیاد بگه که چی شده و چرا رفتارش تغییر کرده اما خودش نمیاد و فقط سکوت می‌کنه و تو قیافه‌ است برای ما!  میگه دیگه باهاش قهرم و برای من تمام شده است این ماجرا.  تو دلم میگم اینکه به مادرت نرفتی خوبه. اینکه بلدی گاهی قهر کنی هم خوبه. راستش من بلد نیستم قهر کنم! تو زندگیم همیشه آدم‌های دیگه بودند که قهر کردند و رفتند. من حتی وقتی اذیتم می‌کنند و ناراحت میشم ازشون بلد نیستم قهر کنم. یکهو بیخیال آوم‌های دوروبرم هم نمیشم. توضیح میدم و میدم. قشنگ شیرفهم بشن. اما بعضی‌ها راحت میرن. انگار هیچ‌وقت نبودن. نمی‌تونم بگم خوشبحالشون اما خب مثل من هم بده دیگه.  باید از دخترک یاد بگیرم واقعا متاسفم برای خودم! دیره اما فکر کنم بشه.
احتیاج دارم  برم کافه. خیلی دلم می‌خواد تنهایی برم مثل سه ماه قبل. برم بشبنم برای خودم بیرون و آدم‌ها رو تماشا کنم. خیلی دوست دارم این کار رو. مشاهده‌گری. توجه. توجه خیلی خوبه. 
دوست دارم برم کافه دوباره چای بخورم با کیک روز. بعدش فکر کنم که قهوه هم باید بخورم تا بفهمم چی شد! کتابم رو بخونم یا چیزکی بنویسم. دلم واسه اون روزهام تنگ شده.  خیلی تنگ. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. برای خیلی‌ها. فکر کنم بخاطر همین تاحالا قهر نکردم. تقصیر این دل دیوانه‌ی بیچاره‌ست که هم پدر خودش رو درآورده هم پدر منو!

هیچ نظری موجود نیست: