کمد لباسمون بوی شدیدی میده، فقط دو تا برگهی بودار جلوگیری از بید گذاشتیم توش. خونهی قبلی یکی دو بار بید بالغ دیدم، و یه بار هم یکی از پولیورهای پشمی سوراخ شده بود.
وقتی دانشجو بودم، ایام کوید، ایامی که باید رو یه برگه کاغذ مینوشتم چه ساعتی و به چه دلیلی از خانه خارج شدم و بیشتر از سی دقیقه نمیشد بیرون موند، تو طبقهی چهارم یه خونهی دانشجویی زندگی میکردم که به سه نفر اجاره داده شده بود. من تو اتاق دو نفری بودم ولی هماتاقیم برای آخر هفته رفته بود پیش خواهرش، مجبور شد اونجا موندگار شه.
اون خونه روح داشت و صفا. ۳ ماه قبل کوید کلی مهمونی گرفتیم. با اینکه هرجا رو نگاه میکردی یه اثر تاریخی میدیدی، همیشه خوش میگذشت، البته هیچیم یادمون نمیموند. مبلمان ایکیا با طرحهای کاستوم قلب و لیست اسامی اشخاصی که موقتا ازش استفاده کردهبودن، پنجرههای هزار ساله که باز و بسته شدنشون با ارواح بود، کمدهایی که درهاشون بسته نمیشد، گوشههای میز که انگار موش خورده بود و کابینتهای همیشه بستهی آشپزخونه، چون کلیدش رو پیدا نمیکردیم.
یادم نیست چطور شد، که اون یکی همخونه هم برای مدت مدیدی نبود. حوصلم سر رفته بود. یه بار داشتم دسشویی رو تمیز میکردم، یکم از مایع تمیزکننده ریخت روی دیوار، با دستمال که تمیز کردم دیدم رنگ دیوار رفت. تو گروه نوشتم کسی میدونه چطوری باید دوباره رنگ کنیم؟ بچه ها گفتن ببین، اون رنگ سیاه در حقیقت کپک هست، نفس کشیدن حتی توی اون فضا هم خوب نیست. من گفتم که من نمیدونستم این کپکه، شما که میدونستین چطوری قبول کردین این خونه رو بگیرین؟
یه روز دیگه کلی گشتم تا کلید کابینت رو پیدا کردم. باز کردن اون کابینت همانا و خارج شدن کلی بید پرنده همانا. عین تو فیلما دستمو جلو چشمم و دهنم گرفتم و فرار کردم. تو زندگیم بید ندیده بودم. رفتم به صاحبخونه گفتم قضیه اینه، گفت: تا به حال این مشکل پیش نیومده. خدافز.
من با اون بیدها زندگی کردم. صبحها باهاشون صبحانه خوردم و احساس سیندرلایی کردم که در کنارم "پروانهها" پرواز میکنن، شب ها برچسباشونو نگاه میکردم تا آمار کشته شدگانو دربیارم. کشتن مستقیمشون باعث میشد یه لکهی دائمی روی سطح بندازه. باید فقط میچسبیدن به برچسبهای مخصوصشون و از گشنگی میمردن.
روزهای سیندرلای بدون کفش بلورین خیلی طولانی بودن اما بالاخره تموم شدن. کاش میشد مثل مهمونیا هیچی ازش یادم نیاد. هنوز اون بیدهای نصف جون روی برچسبها یادم هست که ریز ریز دست و پاهاشونو تکون میدادن ولی نمیتونستن نجات پیدا کنن.
حالا نشستم توی خونهی جدیدم، هنوز هیچ بیدی نیست، ولی مطمئنم هیچ بیدی قرار نیست بیاد.
پ.ن. جالب این بود که وقتی بعد از بهبود شرایط، به خانواده تو ایران گفتم دوران کوید با بید تو زندگیم سروکله زدم، اونام گفتن اوناهم! یکی از آشناها بهشون برنجی داده بود که پر از لارو بید بود و تا چند وقت کارشون تمیز کردن زندگیشون شده بود!
۱ نظر:
بنظرم بید نسبت به bed bug خیلی دردسرش کمتره. امیدوارم هیچوقت براتون اتفاق نیفته . من زجری کشیدم ازاون عوضی که هیچوقت یادم نمیره. وحشت دارم ازش.
ارسال یک نظر