۰۶ تیر ۱۴۰۵

اپیزود بیست و سه

 این نوشته دو عنوان دارد. 

عنوان دوم: شما وقت تکیلا خوردن، مرگ بر دیکتاتور نمی‌گید؟


خبر شروع جنگ که اومد، مامان بابا پاشدن برن خونه‌ی خودشون. قبلش حرف زده بودیم که اگر باز جنگ شد، هرکس خونه‌ی خودش بمونه که راحت‌تره.

اون ولی نذاشت تنها بمونم. جمع کرد و غروب نشده رسید بهم. شام و موزیک و اون عرق و من جوینت و تن.

دیرتر که خسته و خوابالود تو تخت داشتیم موبایل رو چک می‌کردیم یه صداهایی شنیدیم. لخت دویدم رو بالکن و شنیدم که صدای هلهله‌ست. ماهواره روشن کردم و خبر رو شنیدیم. شوکه بودیم. اتفاقی که این‌همه سال منتظرش بودیم افتاده بود. بهش گفتم الان وقتشه دیگه. دوتا شات برداشتم و لیمو بریدم و لبه‌ی شات مالیدم. شات‌هارو گذاشتم تو یه بشقاب کوچیک و بهش تهین مالیدم و تکیلا ریختم. خندیدیم و شات زدیم و تو بالکن مرگ بر دیکتاتور گفتیم و شب ادامه پیدا کرد.

سال‌هاست غیر از چندمورد انگشت‌شمار الکل نخوردم. دیگه نمی‌چسبه بهم. دلم نمی‌خوادش. پریشب ولی تو بار که نشسته بودیم هوس تکیلا کردم. سفارش دادم و وقت سرکشیدن لبخند زدم و زیرلب مرگ بر دیکتاتور گفتم. ازم پرسید چی میگی؟ گفتم هیچی. چه میدونست چی میگم. یکی از جیران‌ها خندید و اون‌یکی بغض کرد.

۲ نظر:

Ayda گفت...

پریشب ولی تو بار که نشسته بودیم هوس تکیلا کردم. سفارش دادم و وقت سرکشیدن لبخند زدم و زیرلب مرگ بر دیکتاتور گفتم. ازم پرسید چی میگی؟ گفتم هیچی. چه میدونست چی میگم. یکی از جیران‌ها خندید و اون‌یکی بغض کرد.

J.run گفت...

زیرمون خط میکشی؟