بعد صبحانه راه افتادیم طرف تهران. برخلاف همه سفرهامون، هزار جا ایستادیم: میوه خریدیم، بنزین زدیم، دستشویی رفتیم، چایی خوردیم، دوباره میوه خریدیم، دوباره دستشویی رفتیم، بستنی خوردیم و بالاخره بعد صد ساعت رسیدیم خونه له و لورده.
تهران از گرما شبیه جهنم بود. با ترافیک زیاد و من مثل هربار تو دلمگفتم آخیش، خونه
گربه دلتنگیشو با یه گاز یهویی نشون داد و من با چلوندن و بوسیدنش ، هرکدوم مدل خودمون.
فردا کلاسهای هفته شروع میشه و من هیچ کاری نکردم. فقط خوابیدم، استراحت کردم و بستنی خوردم چندروز گذشته رو. از یه متری ترازو رد نمیشم نگاهش هم نمیکنم تا اطلاع ثانوی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر