۰۶ تیر ۱۴۰۵

شنبه ، شش تیر ، بیست و هفت ژوئن

 

هوا جهنمه. سرم رو از روی بالش که بلند میکنم ، رد عرق روبالشی اعصابم رو خورد میکنه. به الف میگم بهتره به بغل بخوابی مثل من، اینجوری سطح تماست با زمین کمتره. خنده اش میگیره ولی جون خندیدن هم نداریم. در عوض گوشیش رو چک میکنه و میگه ولی الان دیگه پیکش گذشته، از الان کم کم خنک میشه. امشب بارون میزنه و فردا خنک میشه. 

ددلاین مهمی در پیشه ولی امروز از کلافگی از نصف برنامه جا موندم. اوضاع جهنم خرابه. پس چرا بارون نمیاد؟

هیچ نظری موجود نیست: