۱۶ خرداد ۱۴۰۵

تو سرم‌آش شله قلمکارهم میزنند/ روز سوم

 همه که از خونه رفتند بیرون یه موزیک گذاشتم. جای پاهای لئو رو با دستمال مرطوب از روی میز و شیشه ها پاک کردم. قهوه ام‌رو ریختم و نشستم به انجام کارهای عقب افتاده. داستان یکی از همین عصرهای زویا پیرزاد رو خوندم و روش نت نوشتم برای کلاس فردای اشکان. بعد نشستم یه نامه بنویسم برای تکلیف بعدیش. یه خط نوشتم و بعد برای فرار ازش رفتم‌تو تلگرام‌و روزنویسم رو نوشتم. این وسط پرداختی های تا اخر ماه یکی یکی یادم اومد و نوشتمشون که یادم نره. یه جا حس کردم‌دارم زیر بدهی ها غرق میشم. فلوکسیتین معجزه میکنه. وضعم رو میبینم و قهوه ام رو میخورم و یکی توگوشم‌ میگه یه طوری میشه دیگه. چاوشی تو پس زمینه میخونه چقدر گریه کنم چقدر تلو بخورم چقدر به دیوار پیاده رو بخورم و من دلم‌میخواد بهش بگم واقعن آقای چاووشی؟ چهل و هفت سال دیگه؟ بعد قهوه ام‌رو سر میکشم و قبل از اینکه یادم‌بیفته کی بود گفت تهران تا اخر شهریور بیشتر قهوه نداره فکر میکنم اگه نهار نخودپلو درست‌کنم کدومشون قراره رو ترش کنند.

چاووشی رسیده به عجب حلوای قندی تو و من دلم‌برای امیرعلی پر میکشه. شد چهار سال بچه، چهار فاکینگ سال که بغلت نکردم. پووووف

هیچ نظری موجود نیست: