داستان من از جایی شروع میشود که سالها از آن گذشته، اما هنوز سایهاش از زندگیام کنار نرفته است. انگار همه چیز همین دیروز اتفاق افتاده باشد.
زمستان بود؛
بیستویکم بهمن ماه، حدود سی سال پیش.
برف بیامان میبارید و شهر زیر لایهای سفید و سنگین دفن شده بود. همه اصرار داشتند که از خانه بیرون نروم. هوا خطرناک بود، راهها بسته بود و هیچ دلیلی برای بیرون رفتن وجود نداشت. اما من باید میرفتم. پارچه لباسم نیمهکاره مانده بود و برای کامل کردنش به چیزی نیاز داشتم که باید همان روز تهیه میکردم.
آن روز با مردی بودم که قرار بود همسر آیندهام باشد. برف آنقدر شدید شد که دیگر نتوانستیم به خانه برگردیم. به ناچار به خانه دوستم پناه بردیم. خیال میکردیم کسی خانه نیست و تا شب هم برنمیگردند. اما زندگی گاهی درست در همان لحظهای که احساس امنیت میکنی، مسیرش را عوض میکند.
خانوادهاش برگشتند.
آنها هیچوقت موافق ازدواج ما نبودند و من خوب میدانستم حضورم در آن خانه چه دردسر بزرگی به پا خواهد کرد. ما در طبقه بالا مانده بودیم و آنها پایین بودند. هر لحظه اضطراب بیشتری وجودم را میگرفت. باید راهی برای بیرون رفتن پیدا میکردیم.
دوستم فکری به ذهنش رسید. یک نردبان آورد و آن را زیر پنجره اتاق، در حیاط خلوت گذاشت. گفت: «از اینجا پایین برو. هیچکس نمیفهمد. نه دعوایی میشود، نه مشکلی پیش میآید.»
و من... پذیرفتم.
نردبان کوتاهتر از آن بود که باید میبود. اما عجله داشتم، ترسیده بودم و فقط میخواستم از آنجا خارج شوم. حتی یک لحظه هم مکث نکردم تا مطمئن شوم پایم روی پله قرار گرفته است.
و بعد...
همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.
پایم به جایی نرسید. تعادلم را از دست دادم و از طبقه دوم به پایین سقوط کردم.
تنها چیزی که به یاد دارم، حس سقوط بود؛ بعد تاریکی و سکوت.
در گلخانه فرود آمدم. روی زمین افتاده بودم. پاهایم باز مانده بود و توان کوچکترین حرکتی نداشتم. عجیبتر از همه این بود که دردی احساس نمیکردم. نه فریادی از گلویم بیرون میآمد و نه میتوانستم تکان بخورم. فقط به سقف خیره شده بودم و در ذهنم یک فکر تکرار میشد:
«نکند نخاعم آسیب دیده باشد؟»
دوستم خودش را به من رساند. مثل کسی که جنازهای را جابهجا میکند، مرا کشانکشان تا ماشین برد. هنوز هم باورم نمیشود که چطور هیچکس متوجه نشد. در را باز کرد، مرا داخل ماشین نشاند و با عجله به سمت نزدیکترین بیمارستان حرکت کرد.
تا آن لحظه هنوز درد را حس نمیکردم.
اما در مسیر، آرامآرام همه چیز تغییر کرد.
درد از جایی در عمق کمرم شروع شد؛ دردی که هر ثانیه شدیدتر میشد، انگار بدنم تازه داشت معنای آن سقوط را درک میکرد.
وقتی به بیمارستان رسیدیم، مرا فوراً روی برانکارد خواباندند. نورهای سفید سقف از بالای سرم میگذشتند، صدای قدمها و دستورهای عجولانه پزشکان در گوشم میپیچید و من میان ترس و ناباوری، فقط به یک چیز فکر میکردم:
آیا دیگر میتوانم روی پاهایم بایستم؟
و این تازه آغاز ماجرا بود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر