باید بپذیرم که آخرِ این مسیر، فقط من ماندهام و خدا.
دیگر هیچ امیدی به هیچ آدمی در این دنیا ندارم.
میگویند غربت سخت است؛ اما باور کنید، غریب بودن در وطن، میان مردمی که زبانت را میفهمند اما صدایت را نه، هزار بار تلختر از غربت است. آنجا دستکم میدانی غریبی؛ اینجا میان انبوه آشناها، غریبهترین آدم روی زمینی.
این روزها هر دستی را که به امید گرفتم، رها شد. هر دری را که زدم، سکوت پشتش ایستاده بود. آنقدر تنها ماندم که فهمیدم در این دنیا، اگر پناهی باشد، فقط خداست.
روزهای سختی را از سر میگذرانم؛ روزهایی که تنهایی، دیگر یک حس نیست، سرنوشت آدم میشود. از آن همه آدمی که دور و برم بودند، از آن همه شمارهای که روزی فکر میکردم پشتوانهاند، از آن همه ادعای رفاقت و همدلی، امروز حتی یک شانه برای تکیه دادن نمانده است. هر بار که دستم را به سوی کسی دراز کردم، با دستِ خالی و دلی شکسته برگشتم.
نمیدانم اگر هنوز چیزی به نام انسانیت باقی مانده، پس کجاست؟ باید در کدام کوچه، پشت کدام در، یا در قلب کدام آدم دنبالش بگردم؟ اگر امروز که زیر بار این همه درد خم شدهام، کسی صدایم را نشنود، فردا دیگر چه فرصتی برای شنیدن باقی میماند؟
غمانگیزترین روایت زندگی من همین است؛ اینکه جز خدا هیچکس را ندارم. دلم فقط یک پناه میخواهد؛ یک نفر که بیمنت بگوید: «نگران نباش، من کنارتم.» اما سکوت، تنها پاسخی است که نصیبم شده.
کاش پدر و مادرم هنوز بودند... حتی اگر دستشان خالی بود، دلشان پر بود. آنها نان نداشتند، اما محبتشان را قسمت میکردند؛ خودشان گرسنه میماندند تا من احساس کمبود نکنم.
میگویند آدم هرچه بزرگتر میشود، قویتر میشود؛ اما حقیقت این است که هرچه سن بالاتر میرود، زخم یتیمی عمیقتر میشود. یتیمی تاریخ انقضا ندارد؛ فقط با گذشت سالها، دردش آرامتر نمیشود، ریشهدارتر میشود. هرچه دستت خالیتر باشد، بیشتر لگدمال میشوی و بیشتر میفهمی که دنیا برای آدمهای بیپناه، جای مهربانی نیست امروز حتی کسی حالم را هم نمیپرسد. نهایت همدردی آنها شده چند کلمه، چند ایموجی، چند استیکر اشک و آه؛ و بعد، همه به زندگی خودشان برمیگردند، انگار نه انگار که کسی آنسوی صفحه، آرامآرام زیر آوار تنهایی دفن میشود.
امروز بیش از همیشه خستهام؛ نه از زندگی، از بیپناهی. از این همه انتظار، از این همه درِ بسته، از این همه سکوت. تنها چیزی که هنوز مرا سرپا نگه داشته، امیدی است که به خدا بستهام؛ وگرنه از آدمها، سالهاست که دیگر چیزی جز زخم
به یادگار نمانده است.
با اشتياق منتظر ادامه ماجراي تو ام
پاسخ دادنحذفباور کنید این اولین جایی که این چیزها رو می نویسم و بازگو می کنم قرار بود این ماجرا رو با خودم بگور ببرم .
حذفمنم منتظر باقی داستانم
پاسخ دادنحذفمینویسم براتون ولی بعید می دونم پایان قشنگی داشته باشه براتون.
حذف