۱۷ خرداد ۱۴۰۵

فوکاچیا ۲

 دقیقا یادم میاد که وقتی به برادر اون دختره که کافه اش پاتوقم بود زنگ زدم و گفت گرفتنش کجا وایساده بودم، دقیقا یادم میاد که پنیک کردم.به برادره گفتم حال مامانت خوبه؟ گفت چی بگم، گفتم وکیل گرفتین گفت اجازه نمیدن وکیل بگیریم.گفتم اگه کاری داری هر کاری بهم بگو گفت دنبال کارای کافه ام که حداقل بتونیم بازش کنیم،حالا اگه کاری بود باهات در تماسم. اصلا حالم خوب نبود.احساس میکردم تو سرم یه بوغ ممتد میزنن. یاد اون چنگاله که ایدا میگفت افتادم قشنگ احساسش میکردم . همش چند روز قبلو دوره میکردم که ببینم وقتی تو کافه داشتیم حرف میزدیم نکنه کسی دورو برمون بوده که رفته لو داده ، دوسه روز بعد دوباره به برادره زنگ زدم گفت انقدر همه چی خرتوخره که واقعا موندیم چیکار کنیم انقدر تعداد کسایی که دارن میگیرن داره زیاد میشه که خودشونم داره از دستشون در میره.  بعد از حدودا دوهفته دوباره زنگ زدم به برادره خوشحال بود گفت گفتن که سه روز دیگه ازاد میشه ، احساس میکردم خسته ام خیلی خیلی خسته ، انگار کتک خورده بودم بعدش تمام بدنم درد میکرد. 

چهار پنج روز بعد زنگ زدم به خود دختره اصلا خوب نبود صداش از ته چاه درمیومد. بهش گفتم هرکاری داشتی حتما رو من حساب کن .بعد از اون یکی دوبارم اس ام اسی حالشو پرسیدم ولی خوب نبود. کافه همچنان بسته بود. از جلوش که رد میشدم احساس میکردم هیچکس تو شهر نیست همه خیابونا خالیه.  یکهفته ده روز بعدش جنگ شروع شد، چند روز بعد از شروع جنگ رفتم شمال حدود پنجاه روز نبودم تهران. از طریق برادره حال دختررو میپرسیدم. از اواخر فروردین ببعد دیگه زیاد ازشون باخبر نبودم. اومدم تهران هم فقط یه مسیج دادم که خوبین؟ چند روز بعد گفت که خیلی بهتره و هنوز نمیتونن کافه رو باز کنن. 

هرموقع بیرون میرفتم راهمو کج میکردم از اونوری بیام خونه که ببینم کافه باز شده یا نه،خیلی حس بدی بود. دیروز بعد ازباشگاه گفتم برم روشا یه افوگاتو بخورم بعد برم خونه ، یه لحظه دیدم چراغای کافه روشنه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم ببینم کی هست .از دور انگار چند نفر داشتن تمیز میکردن. وقتی رسیدم دیدم برادره نشسته با جیغ بغلش کردم یهو دیدم یکی از پشت سرم میگه چطوری عشقم، برگشتم دیدم دختره اس بغلش کردم و جفتمون فقط گریه نه، زار میزدیم. یکی دوساعت پیششون بودم .از روزی که گرفتنش گفت از وقتی اون تو بود از تمام این مدت. 

قراره از دو روز دیگه کافه رو باز کنه . فقط میدونم که انچه بر سر ما ایرانیان گذشت تو این مدت خیلی خیلی وحشتناک بود وهست.

هیچ نظری موجود نیست: