نوشتم و پاک کردم. خستگی عمیقی دارم . همش خمیازه میکشم . overloaded هستم .وقتی ژورنال مینویسم میتوانم هر روز حال تکراری همان روز را تکرار کنم ولی اینجا دوست ندارم این حال مه مغزی و فرسودگی روحی ام را چندین بار بنویسم.
هر وقت حجم ارتباطات اجتماعی برنامه ها و موضوعاتی که باید بهشان بپردازم زیاد میشود اینطوری میشوم. مغزم جواب نمیدهد.امروزخواهرم آمده تا سه شنبه اینجاست و جمعه هم از سويیس دو مهمان یک هفته ای دارم ..
علاوه بر حال درونی خودم و مسایل بیرونی حال حاضر٫امشب دو ضد حال دیگر هم داشته ام. مادر یکی از دوستان پسرم هی زنگ زده و جواب نداده ام و پیام داده و از بچه شکایت کرده که به دخترش فحش داده. این یکی را نمیدانم کجای دلم بگذارم. بعد هم یکی از دوستان پسرم من را در شرایطی که دوست نداشتم ببیند دید و فردا به او گزارشش را خواهد داد. بهمین خاطر مجبور شدم امشب طوری قضیه را توضیح دهم. واقعا چرا من باید در ۴۴ سالگی مثل تین ایجرها استرس داشته باشم که چه کسی مرا با چه کسی دید و در چه حالتی؟ چون میخواهم پسرم که مثل من اختلال نقص توجه ندارد و میتواند سالیان سال با یک نفر زندگی کند و خوش باشد از رفتار من ایده نگیرد و فکر نکند نرمال این است.
اگر خیلی در شرایط کنونی ام عمیق شوم گریه ام میگیرد.
۲ نظر:
خیلی وقتا این اشتباهو میکنیم. ولی حواسمو نیست که در همون لحظه داریم میرین تو تیم مخاطب و ما هم داریم اون «کار» رو اشتباه فرض میکنیم و حق خودمون نمیدونیم. اینجوری حس خود-قرابانی-پنداری آدم خیلی میره بالا. اگه آدم برای خودش زندگی کنه و این حق رو به خودش بده که کارهایی که دلش میخواد رو بکنه -ولو به مذاق دیگران خوش نیاد-، بچه بزرگ که بشه برای همین خصیصه احترام قائل میشه اتفاقاً. و اون هم یاد میگیره صرفاً بر اساس اونچه جامعه ازش میخواد زندگی نکنه.
آه مرسی آیدا که پیام گذاشتی . خیلی خوب گفتی اره درسته. اینقدر هم که میگم من آبرو ندارم و برام مهم نیست هنوز هم ته دلم درگیرم. پسرم مشکلی نداره ولی اطرافیانش اغلب دخترای مسلمون هستن واز طرف اونا ممکنه اذیت بشه. باید باهاش حرف بزنم و خیال خودمو راحت کنم و این حجم استرس بیخودی رو بدوش نکشم.
ارسال یک نظر